گاهِ رهایی

کت و شلوار قهوه‌ای پوشیده بود با یک بلوز کرمی. ته ریش داشت، 40 ساله و مرد موقری به نظر می‌رسید. روی صندلی روبرویی نشسته بود که اگر می‌خواست، خوب می‌توانست همه خانم‌ها را که در صندلی‌های عقب اتوبوس نشسته بودند، دید بزند. از اول که وارد شدم، مدام داشت عقب اتوبوس را نگاه می‌کرد و من مدام با خودم فکر می‌کردم، این دیگه چرا؟
بعد از چند بار نگاه کردن، از جایش بلند شد و آمد نزدیک‌تر. خانمی را صدا کرد و گفت: "خانم شما این اتوبوس رو اشتباه سوار شدین."
آن خانم را راهنمایی کرد که کجا پیاده و سوار شود و بعد برگشت سر جایش نشست. تا وقتی از اتوبوس پیاده شدم، دیگر اصلا به عقب اتوبوس و قسمت خانم‌ها نگاه نکرد.


نوشته شده در شنبه 96/1/19ساعت 9:46 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

کاش خیالت هم تنهایم می‌گذاشت،
درست مثل خودت...


نوشته شده در پنج شنبه 96/1/3ساعت 11:57 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

گاهی حرف حق هم می‌زند ولی فقط حرف می‌زند...


نوشته شده در پنج شنبه 95/11/21ساعت 9:34 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

تو آن طرف خیابان
من این طرف خیابان
پس این چراغ کی سبز می‌شود!؟


نوشته شده در جمعه 95/10/24ساعت 10:6 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

پاییز هم تمام شد
اما تو همیشه بمان...


نوشته شده در چهارشنبه 95/10/1ساعت 1:0 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

ساحره نیستم
ولی خوب بلد بودم
سِحر کنم و سِحر شوم
با یک نگاه
در یک لحظه
.
.
.
تو 20 سال فرصت داشتی 


نوشته شده در جمعه 95/9/26ساعت 10:21 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

«بگذار خورشید هم زیبایی چشم‌هایت را نظاره کند...»


نوشته شده در دوشنبه 95/9/15ساعت 12:19 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دست‌هایت هم معجزه می‌کنند،
درست مثل لب‌هایت...


نوشته شده در شنبه 95/8/22ساعت 11:39 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

شاید بگذرم
اما هرگز نمی‌بخشم...


نوشته شده در چهارشنبه 95/8/12ساعت 9:11 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

سلام گرگ، هرگز بی‌طمع نیست...


نوشته شده در شنبه 95/7/24ساعت 9:2 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak