سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
گاهِ رهایی

گاهِ رهایی

   1   2      >

اوایل شماره را با شیطنت می‌گرفت، فوت می‌کرد و سریع تلفن را قطع می‌کرد. بعد که دید او گوشی را برمی‌دارد و هیچ چیزی نمی‌گوید، نه فحشی نه چیزی، تازه مدت‌ها گوشی را نگه می‌دارد تا او فوتش را تمام و کمال بکند، شروع کرد به حرف زدن و شوخی کردن با او. اما او باز هم هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌داد.


حالا دیگر کارش شده بود درددل کردن. از تنهایی‌هایش بعد از فوت همسرش برای او می‌گفت و از بچه‌هایش که سال تا سال هم به او سر نمی‌زدند. از همه جا برایش می‌گفت.


پیرمرد هر روز عصر، صندلی چوبی قدیمی‌اش را می‌گذاشت کنار پنجره، همان جا که گلدان‌های شمعدانی کاملا پیدا بود. خودش و زنش شمعدانی خیلی دوست داشتند. آن طرف خط فقط گوش می‌کرد و یک کلمه هم حرف نمی‌زد. فقط صدای همهمه دلنشینی می‌آمد که نمی‌دانست از چی و از کجاست.


این شماره را نوه‌‌اش گوشه دفترچه تلفن یادداشت کرده بود و پایینش با خط مخصوص بچه‌های کلاس اولی نوشته بود: بابابزرگ! التماس دعا.


منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در شنبه 23/2/91ساعت 3:58 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دلم گفت، بیایم اینجا در تنهایی آواز بخوانم؛
صدایم را کلاغ‌ها هم دوست نخواهند داشت.


نوشته شده در جمعه 15/2/91ساعت 4:29 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

هم‌سفر خوب،
از نان شب هم واجب‌تر است...


نوشته شده در چهارشنبه 6/2/91ساعت 7:14 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی...


نوشته شده در چهارشنبه 6/2/91ساعت 7:12 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

یادت هست، پرسیدی: غصه داری؟
گفتم: نه
یادت هست، پرسیدی: دلت گرفته؟
گفتم: نه
چشم‌هایم دروغم را فاش می‌کرد،
اگر نگاه‌شان کرده بودی...


نوشته شده در یکشنبه 27/1/91ساعت 11:47 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

یک شال سرمه‌ای رنگ را شل و ول انداخته بود روی سرش، موهایش بیرون بود اما نه خیلی. نزدیک در ورودی حرم که رسید، شالش را کمی جلوتر کشید و وارد شد. از بین چادرهایی که آنجا بود، یکی را با اکراه برداشت. زمینه‌اش سورمه‌ای بود با گل‌های ریز آبی. چادر را که باز کرد و روی سرش انداخت، انگار عطر گل‌هایش در فضا پیچید.
درست بلد نبود چادر را روی سرش نگه دارد ولی حس خوبی داشت با آن. روبروی ضریح ایستاد. تمام حرف‌هایش را زد، بعد یک نفس عمیق کشید و حسابی سبک شد.
وقتی می‌خواست چادر را پس بدهد، نگاهش پر از التماس بود. گفت: "میشه این چادر مال من باشه!؟"



منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در چهارشنبه 23/1/91ساعت 10:29 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

شاید امشب همه چیز را رها کنم
شاید امشب زیر باران از اینجا بروم...


نوشته شده در پنج شنبه 17/1/91ساعت 9:45 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

فقط به خاطر تو بود
همین دیشب
به یمن بازگشتت
از آن ذبح عظیم


نوشته شده در چهارشنبه 16/1/91ساعت 12:49 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

اینجا جایی است که به خاطر ترک حرام خدا باید به همه جواب پس بدهی...


نوشته شده در دوشنبه 14/1/91ساعت 4:38 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

روی یکی از صندلی‌های تکی اتوبوس نشسته است. از خستگی پلک‌هایش را به زور باز نگه می‌دارد. بین حالت خواب و بیداری یاد سفارش دوستش می‌افتد: "سید جان! برای مشکل یکی از دوستانم مخصوص دعا کن."
در ایستگاه بعدی زنی بچه به بغل سوار می‌شود و نزدیک او می‌ایستد. با صدای گریه بچه چشمانش را باز می‌کند. بلند می‌شود و جایش را به زن می‌دهد.
گنبد را از دور می‌بیند. در دل سلام می‌دهد و برای مشکل او دعای مخصوص می‌کند.


منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در چهارشنبه 24/12/90ساعت 11:41 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak