از همون اول اولش هم جنین خوبی برات نبودم؛
شیره جونت رو می خوردم، ولی بنای ناسازگاری داشتم و یه ریز مشت و لگد بهت می زدم؛
ولی تو با هر لگد من دلت مالامال از شادی می شد، خوشحال می شدی از اینکه من سالمم و نوازشم می کردی؛
بعدش هم که وارد این دنیای کذایی شدم، گریه کردم، ولی تو لبخند زدی؛
درد زیادی رو تحمل کرده بودی، ولی لبخند زدی، همیشه؛
گریه کردم، جیغ زدم، داد و فریاد کردم، قهر کردم، اخم کردم، بی ادب شدم، حرفتو گوش نکردم و ... ولی تو لبخند زدی، تا من لبخند بزنم و آروم بشم.
بزرگ شدم، ولی هنوز هم بچه خوبی برات نیستم؛ چون نه تنها نمی تونم ذره ای، حتی ذره ای از اون ایثارت رو جبران کنم، تازه هر روز دردی به دردهات اضافه می کنم.
حالا خودت بگو چی برات بخرم که لیاقت این همه بزرگواری، مهربانی، عشق و عاطفه رو داشته باشه؟ فهمیدم تو هیچی نمی خوای؛
جز اینکه من آدم باشم؛
اینکه تا می تونم توی اخلاق و رفتارم به مادرمون فاطمه زهرا (س) تاسی کنم؛
اینکه حتی یک اف هم بهت نگم و تا می تونم بهت محبت کنم.
همه اینها رو از چشمات می شه خوند.
ای فرشته عشق و مهربانی! هرگز سایه بالهای مهربانیت را از ما دریغ نکن و گرنه خواهیم سوخت.
» رها»» نظرات دیگران ( نظر)
+ آقا! باشه...(جمعه 31 خرداد 1387 ساعت 4:56 عصر )
باشد ... به میهمانی دلها نیامدی!
باشد ... دوباره حضرت آقا نیامدی!
گفتم برای آمدنت گل بیاورند؛
گل بود و عشق بود ولی ... ها نیامدی!
می سوختیم در تب پروانگی خویش،
وقتی که از حوالی بالا نیامدی!
هی شعر می شدیم، ولی شعرهای زرد؛
خشکیده، بی رمق، پر اما ... نیامدی!
آنقدر چشم پنجره پائید راه را،
تا آنکه سوخت خسته و تنها نیامدی!
دق کرد و روی دست من افتاد آیینه،
در آرزوی فصل تماشا نیامدی!
یکبار دیگر با دل پر سوز من بگو ؛
آقا! بگو که آمده ای یا نیامدی؟
فریاد می کشم پر ابهام عشق، آی!
خورشید، ماه، حضرت دریا...
نه...
آمدی...؟!!
? متاسفانه نمیدونم شاعرش کیه.
» رها»» نظرات دیگران ( نظر)
+ آینه ی عبرت(دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 ساعت 6:18 عصر )
توی تاکسی نشسته بودم که یه دفعه چشمم افتاد به آینه ی بغل ماشین؛
روش نوشته بود:
« اشیاء از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند.»
این صرفا یه توصیه ی ایمنی برای آقای راننده بود، ولی اولین چیزی که با دیدن اون به ذهن من خطور کرد، یه دنیا عشق و عرفان بود.
آخه هممون خوب می دونیم که همه ی آنچه که توی این عالم وجود داره، مثل آینه ایه که گوشه ای از جمال و جلال ملکوتی حضرت حق رو نشون می ده؛
حالا با یه حساب منطقی می تونیم بفهمیم که؛ خداوند چقدر بهمون نزدیکه!!
و این نزدیکی چه لذتی داره؛
وقتی می فهمیم که امیدمون فقط باید به خدا باشه و بس،
وقتی می فهمیم هیچ کس جز خدا نمی تونه کمکمون کنه،
وقتی که دیگه یأس و ناامیدی تو زندگیمون جایگاهی نداره،
وقتی دیگه دوست نداریم معصیتی به درگاه پاکش مرتکب بشیم،
... و نهایت لذت اون وقتیه که عبد مطلق بشیم و به وصال محبوب برسیم.
» رها»» نظرات دیگران ( نظر)
+ شب بخیر تا ظهور(یکشنبه 25 فروردین 1387 ساعت 6:19 عصر )
استادمون هر وقت باهاش برخورد می کنه، صبح یا شب؛ سلام می کنه و شب بخیر می گه؛
می گه: تا زمانی که آقا ظهور نکردن، صبح معنا پیدا نمی کنه؛
تا اون موقع همه اش شبه و تاریکی و ظلمت؛
صبح؛ یعنی ظهور آقا (عج).
پس ما، توی این تاریکی و ظلمت، توی این کوره راههای پر پیچ و خم، بدون اون، چیکار می کنیم؟!
چرا هیچ کس حواسش نیست که 1100 ساله که خورشید زندگیمون طلوع نکرده و گرمای هستی بخشش بهمون نرسیده؟!
چرا؟ چرا به راحتی اونو پشت ابرهای جهالت و نادانی و فسادمون غایب کردیم و فقط گهگاه ندبه ی غافلانه ی عشق سر می دیم؟!
چرا حقیقت محرومیتمون رو درک نمی کنیم تا یه تکونی به خودمون بدیم؟!
درسته که شبه، ولی شب تلاشی مضاعف در راه انسان شدن، انسان ساختن و انسان ماندن تا صبح.
چرا متوجه نیستیم که ضمیمه کردن زبانی و همیشگی « و عجل فرجهم » به صلواتهامون هر چند قشنگه و عاشقانه، ولی کافی نیست؟!
باید بتونه زنگارهای سیاه دلمون رو ببره؛
تا با معرفت و محبت مطیعش بشیم؛
و مطیع مولا؛ دروغ نمی گه، غیبت نمی کنه، مالش با حروم مخلوط نمی شه، حق کسی رو ضایع نمی کنه، دل کسی رو نمی شکونه و ...
چی دارم می گم، مطیع مولا؛ اصلا فکر گناه نمیکنه و تیررس معصیت نمی ره.
مطیع مولا؛ حتی نمی تونه مکدر شدن قلب آقا رو تحمل کنه.
•
•
•
و صبح ظهور چه زیبا و نزدیک است...
» رها»» نظرات دیگران ( نظر)