سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
گاهِ رهایی گاهِ رهایی



گاهِ رهایی






درباره نویسنده
گاهِ رهایی
ریحانه همدانی(رها)[181]
دل پر از شوق رهایی است؛ ولی ممکن نیست...
تماس با نویسنده


نوشته های قبلی بنده
پاییز 86
زمستان 86 [13]
بهار 87 [7]
تابستان 87 [2]
پاییز 87 [12]
زمستان 87 [9]
بهار 88 [9]
تابستان 88 [11]
پاییز 88 [6]
زمستان 88 [8]
بهار 89 [13]
تابستان 89 [13]
پاییز 89 [17]
زمستان 89 [10]
بهار 90 [13]
تابستان 90 [17]
پاییز 90 [11]


سر بزنی ضرر نداره
کتاب به مثابه یخچال
پسری که مرا دوست داشت [11]
نقشه‌ی نقش بر آب [1]
زن خانه به دوش [4]
پیش‎گویی آیت الله بهجت درباره امام موسی صدر [5]
هنرنمائی سه بعدی با پیچ [5]
آخرین قسمت پت و مت [12]
کتاب پیشنهادی رهبر انقلاب [9]
مهران مدیری،‏ کارمند و تئوریسین رسمی وزارات اطلاعات ایران [28]
خدا پدر «فارسی‌وان» رابیامرزد! [14]
کهکشان‌ها نخی از وصله نعلین علی ست [2]
جایزه برای دستگیری شهید کاوه [6]
دعای قنوت امام خامنه ای در نوجوانی [22]
برنامه ریزی تصویری مسافرت [9]
طنز موسوی [20]
[آرشیو(51)]


رفیقان شفیق
وبلاگ گروهی فصل انتظار
سحر شایان
شهریور 74
بیداران
فاران
چند لحظه
کشکول
محسن
عاشق آسمونی
آسمان آبی
گمگشته
یادداشتها و برداشتها
خط خطی
توشه آخرت
بندیر
لبـــــگزه
پسر پاییزی
مذهب عشق
وبلاگ شخصی محمدعلی مقامی
نور
web4life
سینا حاج زاده
پرواز تا یکی شدن
منطقه آزاد
یک تکه از خدا
شمیم یاس
دریچه
مرتضی
حباب زندگی
راهیان
حدائق ذات بهجة
سوخته
غرفه بهشت
سید حسن مبارز
مهرگان(سعید مطوری)
طنز نوشتهای یک سفیر
مهدی حاجتی
زیباترین شکیب
شعر من حرف توست (امیر یزدانی)
پروین پورجوادی
شعر و زندگی (موسی کلیم)
سبوها
سر سودا
حقیقت
پرویز صادقی
بیتِ رهایی
زرنوشت
اشک یاغی
شطحیات
بید مجنون
قرار بهار

عضویت در خبرنامه
 

 RSS 


این بار صدای زنگ در را که شنید، دلش نلرزید. تازه نیشش هم تا بناگوش باز شد. تقریبا مطمئن بود که خودش است. بدو بدو رفت تا در را باز کند. از پشت در با شیطنت گفت: "کیه؟" اما جوابی نشنید. خنده روی لبش خشکید. چادر را روی سرش مرتب کرد، همان چادری که هر وقت سرش می‌کرد به او می‌گفت: "مثل فرشته‌ها شدیا!"
در را که باز کرد. ساک خاکی شوهرش کنار پاشنه در بود. رفیقش هم آن گوشه ایستاده بود، سرش را زیر انداخته بود و چیزی نمی‌گفت. بغض داشت انگار. سکوتش اما همه چیز را گفت. زن ساک را بغل کرد، روی اولین پله ایوان نشست. دانه‌دانه اشک‌هایش می‌ریخت روی گل‌های یاسی چادرش. صدای های‌های گریه‌اش در میان صدای دسته‌های عزاداری که به طرف حرم می‌رفتند، گم شد.


منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد



نویسنده » ریحانه همدانی(رها) » ساعت 11:59 عصر روز سه شنبه 4 بهمن 90

"عهد کردم به دیدارش نروم تا کاری که خواسته‌ام را انجام دهد. او هیچ کاری نکرد و فقط غصه دلتنگیش شد کار هر روز من. هر چند رفیق بودیم اما فکر می‌کردم برای او چندان فرقی ندارد دیدن یا ندیدن من، آخر او از این رفقا زیاد داشت اما من فقط او را داشتم.
بالاخره دلتنگی کار خودش را کرد. تصمیم گرفتم عهدم را بشکنم و به دیدارش بروم اما یک دفعه این مریضی به سراغم آمد. از گوشه و کنار خبردار شدم، ‌بی‌صبرانه منتظر آمدن من است ولی دیگر نه توان دارم برای رفتن و نه فرصت.
کاش به جای من، دست به سینه روبه‌رویش می‌ایستادی و سلام می‌کردی. بعد التماسش می‌کردی، این نارفیقی مرا ببخشد و به دیدارم بیاید..."
برای چندمین بار است که مرد جوان دست‌نوشته‌های همسرش را می‌خواند و مثل همیشه چشمانش پر از اشک می‌شود. دفتر را می‌بندد و محکم به سینه‌اش می‌چسباند. دفتر با آه عمیقی که می‌کشد بالا و پایین می‌رود. سرش را تکیه می‌دهد به صندلی اتوبوس و خیره می‌شود به جاده. تا مشهد هنوز دو ساعتی راه مانده است.


منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد



نویسنده » ریحانه همدانی(رها) » ساعت 11:9 عصر روز جمعه 30 دی 90

اما حربه‌ رضاخان کاری بود. کلاهی بر سر زن‌ها گذاشته بود، گشاد. حیاها هر روز کمتر می‌شد و لباس‌ها کوتاه‌تر و تنگ‌تر...


مطلب کامل را در چارقد بخوانید.



نویسنده » ریحانه همدانی(رها) » ساعت 2:6 صبح روز یکشنبه 18 دی 90

شکی نیست، عنوانش کمی غلط‌انداز است: عشق‌های خنده‌دار. عنوانش مرا هم به اشتباه انداخت. ولی واقعیت این است که عشق‌های این کتاب اصلاً خنده‌دار نیست، فقط از روی عمد یا سهو، جدی گرفته نشده است، هیچ‌کس و هیچ‌چیز جدی گرفته نشده است...


ادامه‌اش را در خانه کتاب اشا بخوانید.



نویسنده » ریحانه همدانی(رها) » ساعت 9:14 عصر روز چهارشنبه 14 دی 90

بعد از باران گریه‌هایم
چرا رنگین کمان نمی‌شود!؟



نویسنده » ریحانه همدانی(رها) » ساعت 11:21 عصر روز شنبه 3 دی 90

نیمه‌های شب است و به نسبت حرم خلوت‌تر از وقت‌های دیگر. سکوتی دل‌‌نشین بر فضا حاکم است. فقط صدای جارو کردن از همان نزدیکی‌ها به گوشم می‌رسد که آن هم عجیب با صدای سکوت عجین شده است.


می‌ایستم به نماز، یک نماز تقریبا طولانی. هر از گاهی نسیم خنکی گونه‌های خیسم را نوازش می‌کند. هوا سرد نیست ولی تمام تنم مور مور می‌شود.


چند لحظه‌ای هیچ صدایی نمی‌شنوم، حتی صدای جارو کردن عجین شده با سکوت را. اشک از روی گونه‌هایم می‌غلتد پایین. یک نفر از پشت سر، شانه‌ راستم را می‌بوسد و می‌رود. تمام تلاشم را می‌کنم که از گوشه چشم او را ببینم اما فقط می‌توانم نورانیت چهره‌اش را ببینم.


منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد




نویسنده » ریحانه همدانی(رها) » ساعت 7:24 عصر روز چهارشنبه 30 آذر 90

دنیا پر از فرهادهایی است که فقط عاشقانه(!)‌ نظاره‌ می‌کنند،
وقتی بیستون بر سر شیرین خراب می‌شود حتی...



نویسنده » ریحانه همدانی(رها) » ساعت 9:51 عصر روز شنبه 26 آذر 90

دنیا پر از گرگ‌هایی است که مدام چنگ و دندان نشان می‌دهند حتی...



نویسنده » ریحانه همدانی(رها) » ساعت 11:36 عصر روز یکشنبه 20 آذر 90

دنیا پر از مدعیانی است که صدای ادعایشان تا عرش هم می‌رسد حتی...



نویسنده » ریحانه همدانی(رها) » ساعت 12:41 صبح روز شنبه 19 آذر 90

به جای تعویض قالب،
در حال قالب تهی کردنم ... کم‌کم



نویسنده » ریحانه همدانی(رها) » ساعت 12:39 صبح روز شنبه 19 آذر 90