سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

گاهِ رهایی

کت و شلوار قهوه‌ای پوشیده بود با یک بلوز کرمی. ته ریش داشت، 40 ساله و مرد موقری به نظر می‌رسید. روی صندلی روبرویی نشسته بود که اگر می‌خواست، خوب می‌توانست همه خانم‌ها را که در صندلی‌های عقب اتوبوس نشسته بودند، دید بزند. از اول که وارد شدم، مدام داشت عقب اتوبوس را نگاه می‌کرد و من مدام با خودم فکر می‌کردم، این دیگه چرا؟
بعد از چند بار نگاه کردن، از جایش بلند شد و آمد نزدیک‌تر. خانمی را صدا کرد و گفت: "خانم شما این اتوبوس رو اشتباه سوار شدین."
آن خانم را راهنمایی کرد که کجا پیاده و سوار شود و بعد برگشت سر جایش نشست. تا وقتی از اتوبوس پیاده شدم، دیگر اصلا به عقب اتوبوس و قسمت خانم‌ها نگاه نکرد.


نوشته شده در شنبه 96/1/19ساعت 9:46 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |


Design By : Pichak