[
آرشيو شده ها]
+ پرده سوم(چهارشنبه 19 تير 1387 ساعت 4:41 عصر )
پرده اول
در دو سمت مخالف حرکت مي کرديم و هيچ توجهي هم به هم نداشتيم؛
خوب اين خيلي واضحه که هيچ وقت به هم نمي رسيم ...
پرده دوم
قدم اول رو اون برداشت، به طرف من؛
ولي من مغرورانه و محکم سر جام ايستاده بودم و حاضر نبودم ذره اي از مواضعم کوتاه بيام و حرکتي به طرف اون بکنم؛
قدم دوم رو هم اون برداشت، به طرف من؛
اما من با پررويي تمام قدم از قدم برنمي داشتم و حتي سعي مي کردم ازش بيشتر فاصله بگيرم؛
قدم سوم رو هم برداشت، ولي وقتي لجاجت منو ديد، ديگه توان ادامه دادن رو نداشت، مخصوصا که من هر لحظه ازش دورتر مي شدم و اون براي رسيدن به من بايد سريعتر از قبل حرکت مي کرد؛
توي اين پرده هم به هم نرسيديم ...
پرده سوم
دست از لجاجت برداشتم؛
هر قدمي که اون برمي داشت، منم سعي مي کردم به طرفش حرکت کنم؛
با نشاط تر و تندتر قدم برمي داشت؛
خيلي به هم نزديک شده بوديم، تا حد رسيدن و درک کردن ...
من فکر مي کنم حرکت هر دو تا چيزي از اين سه پرده خارج نيست، و تنها در صورت سومه که اونها به هم مي رسند. فقط اينکه در مورد پدر و مادر و بچه ها، توي پرده دوم، اغلب پدر و مادرها به طرف ما حرکت مي کنند و ما لج مي کنيم.
اين رو در جواب سوال دوست جونم ( دختر و پسر ) که ده قرن پيش، توي مطلب گذشته پرسيده بود نوشتم . اميدوارم که جواب خوبي باشه...
» رها»» نظرات ديگران ( نظر)
از همون اول اولش هم جنين خوبي برات نبودم؛
شيره جونت رو مي خوردم، ولي بناي ناسازگاري داشتم و يه ريز مشت و لگد بهت مي زدم؛
ولي تو با هر لگد من دلت مالامال از شادي مي شد، خوشحال مي شدي از اينکه من سالمم و نوازشم مي کردي؛
بعدش هم که وارد اين دنياي کذايي شدم، گريه کردم، ولي تو لبخند زدي؛
درد زيادي رو تحمل کرده بودي، ولي لبخند زدي، هميشه؛
گريه کردم، جيغ زدم، داد و فرياد کردم، قهر کردم، اخم کردم، بي ادب شدم، حرفتو گوش نکردم و ... ولي تو لبخند زدي، تا من لبخند بزنم و آروم بشم.
بزرگ شدم، ولي هنوز هم بچه خوبي برات نيستم؛ چون نه تنها نمي تونم ذره اي، حتي ذره اي از اون ايثارت رو جبران کنم، تازه هر روز دردي به دردهات اضافه مي کنم.
حالا خودت بگو چي برات بخرم که لياقت اين همه بزرگواري، مهرباني، عشق و عاطفه رو داشته باشه؟ فهميدم تو هيچي نمي خواي؛
جز اينکه من آدم باشم؛
اينکه تا مي تونم توي اخلاق و رفتارم به مادرمون فاطمه زهرا (س) تاسي کنم؛
اينکه حتي يک اف هم بهت نگم و تا مي تونم بهت محبت کنم.
همه اينها رو از چشمات مي شه خوند.
اي فرشته عشق و مهرباني! هرگز سايه بالهاي مهربانيت را از ما دريغ نکن و گرنه خواهيم سوخت.
» رها»» نظرات ديگران ( نظر)
+ آقا! باشه...(جمعه 31 خرداد 1387 ساعت 4:56 عصر )
باشد ... به ميهماني دلها نيامدي!
باشد ... دوباره حضرت آقا نيامدي!
گفتم براي آمدنت گل بياورند؛
گل بود و عشق بود ولي ... ها نيامدي!
مي سوختيم در تب پروانگي خويش،
وقتي که از حوالي بالا نيامدي!
هي شعر مي شديم، ولي شعرهاي زرد؛
خشکيده، بي رمق، پر اما ... نيامدي!
آنقدر چشم پنجره پائيد راه را،
تا آنکه سوخت خسته و تنها نيامدي!
دق کرد و روي دست من افتاد آيينه،
در آرزوي فصل تماشا نيامدي!
يکبار ديگر با دل پر سوز من بگو ؛
آقا! بگو که آمده اي يا نيامدي؟
فرياد مي کشم پر ابهام عشق، آي!
خورشيد، ماه، حضرت دريا...
نه...
آمدي...؟!!
? متاسفانه نميدونم شاعرش کيه.
» رها»» نظرات ديگران ( نظر)
+ آينه ي عبرت(دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 ساعت 6:18 عصر )
توي تاکسي نشسته بودم که يه دفعه چشمم افتاد به آينه ي بغل ماشين؛
روش نوشته بود:
« اشياء از آنچه در آينه مي بينيد به شما نزديکترند.»
اين صرفا يه توصيه ي ايمني براي آقاي راننده بود، ولي اولين چيزي که با ديدن اون به ذهن من خطور کرد، يه دنيا عشق و عرفان بود.
آخه هممون خوب مي دونيم که همه ي آنچه که توي اين عالم وجود داره، مثل آينه ايه که گوشه اي از جمال و جلال ملکوتي حضرت حق رو نشون مي ده؛
حالا با يه حساب منطقي مي تونيم بفهميم که؛ خداوند چقدر بهمون نزديکه!!
و اين نزديکي چه لذتي داره؛
وقتي مي فهميم که اميدمون فقط بايد به خدا باشه و بس،
وقتي مي فهميم هيچ کس جز خدا نمي تونه کمکمون کنه،
وقتي که ديگه يأس و نااميدي تو زندگيمون جايگاهي نداره،
وقتي ديگه دوست نداريم معصيتي به درگاه پاکش مرتکب بشيم،
... و نهايت لذت اون وقتيه که عبد مطلق بشيم و به وصال محبوب برسيم.
» رها»» نظرات ديگران ( نظر)
+ شب بخير تا ظهور(يکشنبه 25 فروردين 1387 ساعت 6:19 عصر )
استادمون هر وقت باهاش برخورد مي کنه، صبح يا شب؛ سلام مي کنه و شب بخير مي گه؛
مي گه: تا زماني که آقا ظهور نکردن، صبح معنا پيدا نمي کنه؛
تا اون موقع همه اش شبه و تاريکي و ظلمت؛
صبح؛ يعني ظهور آقا (عج).
پس ما، توي اين تاريکي و ظلمت، توي اين کوره راههاي پر پيچ و خم، بدون اون، چيکار مي کنيم؟!
چرا هيچ کس حواسش نيست که 1100 ساله که خورشيد زندگيمون طلوع نکرده و گرماي هستي بخشش بهمون نرسيده؟!
چرا؟ چرا به راحتي اونو پشت ابرهاي جهالت و ناداني و فسادمون غايب کرديم و فقط گهگاه ندبه ي غافلانه ي عشق سر مي ديم؟!
چرا حقيقت محروميتمون رو درک نمي کنيم تا يه تکوني به خودمون بديم؟!
درسته که شبه، ولي شب تلاشي مضاعف در راه انسان شدن، انسان ساختن و انسان ماندن تا صبح.
چرا متوجه نيستيم که ضميمه کردن زباني و هميشگي « و عجل فرجهم » به صلواتهامون هر چند قشنگه و عاشقانه، ولي کافي نيست؟!
بايد بتونه زنگارهاي سياه دلمون رو ببره؛
تا با معرفت و محبت مطيعش بشيم؛
و مطيع مولا؛ دروغ نمي گه، غيبت نمي کنه، مالش با حروم مخلوط نمي شه، حق کسي رو ضايع نمي کنه، دل کسي رو نمي شکونه و ...
چي دارم مي گم، مطيع مولا؛ اصلا فکر گناه نميکنه و تيررس معصيت نمي ره.
مطيع مولا؛ حتي نمي تونه مکدر شدن قلب آقا رو تحمل کنه.
•
•
•
و صبح ظهور چه زيبا و نزديک است...
» رها»» نظرات ديگران ( نظر)
[
آرشيو شده ها]