سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

گاهِ رهایی

تو هر طور دوست داری در موردم قضاوت کن،
قاضی جای حق نشسته است...


نوشته شده در یکشنبه 92/8/12ساعت 11:34 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

پسرک به بالای پله‌های سرسره که می‌رسد برای پدر و مادرش دست تکان می‌دهد. پدر بدون اینکه سرش را از روی گوشی تلفن همراهش بلند ‌کند، می‌گوید: "پوفففف، هر کاری می‌کنم اجاره خونه این ماه جور نمی‌شه."

مادر می‌خندد و برای پسرک دست تکان می‌دهد و زیر لب قربان صدقه‌اش می‌رود. چشم‌های مادر یک لحظه هم از پسرک غافل نمی‌شود و با هر حرکت پسرک، دلش قنج می‌رود.

پسرک سوار تاب می‌شود، خودش بلد است تاب بخورد. سرعتش را زیاد می‌کند و با صدای بلند می‌خندد. پدر روی نیمکت جابه‌جا می‌شود، اخمش را در هم می‌کشد و می‌گوید: "واااای که چقد این روزا ترافیک سرسام آوره!... یه لحظه هم صدای بوق ماشینا قطع نمی‌شه!؟"

مادر می‌گوید: "الهی مادر قربون صدای خنده‌هات بشه."

پدر نفس عمیقی می‌کشد که لابد بعدش هم آه عمیقی بکشد و بعدترش غر دیگری بزند. پسرک نفس‌زنان به طرفشان می‌آید و دست پدر را می‌کشد و با ذوق می‌‌گوید: "بابا! بابا! بریم بستنی بخریم..."

پدر گوشی تلفن همراهش را داخل جیب کتش می‌گذارد، گونه پسر را می‌بوسد و بغلش می‌کند و به سمت دکه بستنی‌فروشی می‌‌روند. مادر می‌بیند که پسرک مدام صورت پدر را می‌بوسد و پدر هم بلندبلند می‌خندد.

 

منتشر شده در ماهنامه بانوی برتر


نوشته شده در پنج شنبه 92/8/2ساعت 2:53 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

- خب آقایون و خانوما! لیست اسامی به همراه شماره اتاق‌ها رو هم اون طرف نصب کردیم.

همه برای دیدن لیست نیم‌خیز شده‌اند که مدیر کاروان ادامه می‌دهد: "البته یه چیزی رو باید بگم..."

نگاه‌ها به سمت مدیر کاروان برمی‌گردد. مدیر کاروان سرش را زیر می‌اندازد و می‌گوید: "متاسفانه ویزای 4 نفر هنوز نیومده."

بین جمعیت همهمه می‌شود. مدیر کاروان کاغذ را بالا می‌آورد تا اسامی را بخواند. نفس‌ها در سینه حبس می‌شود. زن به خانمی که کنارش نشسته می‌گوید: "حتما مال منه..."

خانم کناری در جوابش فقط لبخند می‌زند. اسم او و شوهرش را که می‌خواند، بی‌اختیار اشک از چشمان زن سرازیر می‌شود و انگار چیزی از قلبش کنده می‌شود.

***

رادیوی ماشین روشن است. هر دو ساکتند ولی خوب می‌دانند، در دل دیگری چه غوغایی است. زن صدای رادیو را کم می‌کند، آهی می‌کشد و می‌گوید: "بیا یه نذری بکنیم."

مرد می‌پرسد: "چه نذری مثلا!؟"

زن می‌گوید: "اوووم، مثلا نذر امام رضا... هزینه سفر مشهد."

مرد سریع می‌گوید: "برای 8 نفر."

زن لبخندی می‌زند و می‌گوید: "اوهوم، بهتر از این نمی‌شه."

بعد پنجره را پایین می‌کشد، دستش را می‌برد بیرون، چشم‌هایش را می‌بندد و ادامه می‌دهد: "نمی‌دونی من چقد آرزوی زیارت خانه خدا رو دارم!"

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب‌الجواد


نوشته شده در جمعه 92/7/26ساعت 10:21 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

عاشق آن لحظه‌ای هستم
که بعد از یک دعوای مفصل،
دوباره خودم را به آغوشت می‌سپارم...


نوشته شده در جمعه 92/7/12ساعت 3:30 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

مرد پتو را از روی زن کنار می‌زند و می‌گوید: "عزیزم! پاشو دیگه" ادامه مطلب...

نوشته شده در سه شنبه 92/7/9ساعت 10:24 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |


Design By : Pichak