سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

گاهِ رهایی

موضوع کلاس درس ربطی به امام رضا ندارد اما امروز حال و هوای استاد جور دیگری است، مدام از امام رضا حرف می‌زند و از کراماتش. بچه‌ها هم که این جور وقت‌ها حسابی در دلشان قند آب می‌شود، اینکه در کلاس حرف هر چیزی باشد غیر از درس.

چشم‌های بعضی بچه‌ها را هاله‌ای از اشک پوشانده، خود استاد هم بغض کرده و حرف می‌زند. هر لحظه ممکن است بغضش بترکد و اشکش جاری شود.

بعضی بچه‌ها با آن لهجه مشهدی‌شان به استاد متلک می‌گویند ولی استاد فقط لبخند تلخی به آنها می‌زند و حرفش را ادامه می‌دهد. بعضی با تعجب حرف‌های استاد را دنبال می‌کنند، مدام سوال می‌پرسند و دلیل می‌خواهند، استاد هم با مهربانی جواب همه را می‌دهد.

یکی از دانشجوها با قیافه حق به جانبی می‌گوید: استاد! اگه اینطوره که شما می‌گین، پس الان که مثلا من گشنمه اگه به امام رضا بگم، حل میشه یعنی!؟

استاد دستی به محاسنش می‌کشد، لبخندی می‌زند و می‌گوید: اگه با صداقت و خلوص بگی، چرا که نه.

پسر چشم‌هایش را می‌بندد و زیر لب چیزی را زمزمه می‌کند. همه کلاس به او زل زده‌اند ، انگار منتظر معجزه هستند. همان وقت در کلاس باز می‌شود، یکی از دانشجوها وارد شده و کنار در می‌ایستد. قبل از اینکه استاد بخواهد با اعتراض به او بگوید: آقا! الان چه وقت اومدنه؟ نفس‌نفس‌زنان می‌گوید: بچه‌ها! بالاخره جور شد.

و در میان تعجب دانشجوها و استاد با هیجان زیاد ادامه می‌دهد: یک ماهی میشه پیگیرم که یه روز با بچه‌های کلاس همگی بریم غذاخوری حضرت، امروز جور شد. امروز همگی می‌تونیم بریم.

صورتش را به طرف استاد می‌کند و می‌گوید: راستی استاد! شما هم می‌تونین بیاین اگه دوست داشته باشین.

استاد می‌گوید: چرا دوست نداشته باشم!؟

و بالاخره بغضش می‌ترکد و بغض تمام بچه‌های کلاس هم. 

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد

 


نوشته شده در چهارشنبه 91/9/15ساعت 6:7 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

عبد باشیم...


نوشته شده در چهارشنبه 91/9/8ساعت 4:34 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

رنگ چشم‌های دخترک آبی بود و خیلی دوست‌داشتنی. وقتی به آسمان نگاه می‌کرد، احساس می‌کردی تمام آسمان در چشم‌های او جا می‌شود. این فقط حس من نبود، بقیه هم همین را می‌گفتند.
شب‌ها دردش بیشتر می‌شد، آنقدر ناله می‌کرد که خواب نه به چشم خودش می‌آمد نه به چشم پدر و مادرش. آن روز صبح پدر کلافه‌تر از همیشه از رختخواب بلند شد. چشم‌هایش قرمز بود، هم از بی‌خوابی، هم از اشک‌هایی که دور از چشم زنش برای درد کشیدن دخترک ریخته بود.
از چند ماه قبل برای شفای دخترش نذر کرده بود. آن روز صبح دست دخترک را گرفت و از خانه بیرون رفت. او را برد حرم، بست به پنجره فولاد و خودش رفت حسینیه محله‌شان. همراه با دسته‌ها، سینه‌زنی و عزاداری کرد. ظهر که شد، غذای نذری‌اش را بین دسته‌های عزاداری پخش کرد.
تمام صورتش خیس اشک بود، از یک طرف برای عزای امام حسین گریه می‌کرد و از طرف دیگر برای ضجه‌های دخترش که از پشت پنجره فولاد به گوشش می‌رسید. نه اینکه نزدیک باشد، فاصله حسینیه تا حرم زیاد بود اما صدای ضجه‌هایش را می‌شنید.
صدای دخترک قطع شد. همه کسانی که اطرافش بودند، اول فکر کردند شفا پیدا کرده. ولی بعد متوجه شدند، شفایش همیشگی است.
حالا پدر به جای دخترک ضجه می‌زد، هم در عزای امام حسین، هم در عزای دخترش.


منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد

 


نوشته شده در سه شنبه 91/9/7ساعت 12:46 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

خستگی‌ام را کجا، روی کدام شانه، ناله کنم!؟

 


نوشته شده در سه شنبه 91/8/9ساعت 12:24 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

پسرک زیر باران قدم می‌زد و با خودش زمزمه می‌کرد، نمی‌دانم زمزمه عاشقانه بود یا عارفانه، شاید هم چیزی دیگر.
چقدر دلم می‌خواست من هم جزئی از زمزمه‌های تو بودم، زمزمه‌های عاشقانه یا عارفانه، شاید هم چیزی دیگر.
آخر می‌دانم تو هم که زیر باران قدم می‌‌زنی با خودت زمزمه می‌کنی...

 


نوشته شده در سه شنبه 91/8/2ساعت 11:25 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

تقویمش را ورق می‌زد تا برنامه‌های کاری و درسی‌اش را مرور کند. زمان کنفرانس درس تاریخ اسلام با شهادت امام جواد(ع) یکی بود. یادش آمد که موضوع امام رضا(ع) را هم انتخاب کرده بود. بی‌اختیار لبخند زد. درونش غوغا شده بود از این تلاقی ولی لبخند می‌زد. خودش هم نمی‌دانست چرا. یعنی می‌دانست ولی یک جورهایی اضطراب داشت. 

***
اول کمی از شهادت امام جواد(ع) گفت، صدایش بغض داشت، یک بغض شیرین. شیرین بود چون می‌خواست از آغاز امامت امام رضا(ع) در آن روز بگوید. همه چیز خیلی عالی پیش رفت. عالی‌تر از آن چیزی که تصور می‌کرد. به خیلی از سوال‌ها و شبهه‌های هم‌کلاسی‌هایش هم جواب داد. با سلام به امام رضا(ع) بحثش را تمام کرد. تمام کلاس، حالشان منقلب شده بود.

 


منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد

 


نوشته شده در سه شنبه 91/8/2ساعت 7:55 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

آن روز تولد خودش هم بود. هدیه گرفته بود برای امام، یک شیشه بزرگ عطر که بمالد به ضریح و یک کیسه بزرگ دانه برای کبوترهای امام رضا. هدیه‌اش را با عشق گرفته بود اما آنچنان هم بی‌طمع نبود.
در همان حال که برای کبوترها دانه می‌ریخت، چشمش به گنبد بود و با خنده می‌گفت: "نوبتی هم که باشه، دیگه نوبت شماست. من هم آمادگی هر هدیه غافلگیرکننده‌ای رو دارم."
با چشم یکی از کبوترها را دنبال کرد که رفت، نشست روی گنبد. زیر لب گفت: "واقعا خوش به حالت" و آخرین مشت دانه‌ها را ریخت جلوی کبوترها. همان کبوتر پرواز کرد و آمد، درست نشست بر روی شانه راستش.
 

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد

 


نوشته شده در سه شنبه 91/8/2ساعت 7:53 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

چند روزی بود که با زنش آمده بود مشهد. خانواده و دوستانش اصرار کرده بودند که بیاید و گفته بودند: مطمئن باش! حتما نتیجه می‌گیری.
هر روز می‌رفت حرم و یک گوشه می‌نشست و برای شفای زنش التماس و زاری می‌کرد. اما امشب امید دفعه‌های قبل را نداشت. همان گوشه همیشگی نشست، ساکت بود. دیگر نه التماس کرد نه زاری. حتی به گنبد هم نگاه نکرد. سرش را انداخت پایین و در ذهنش مدام این چند روز را مرور کرد. زیر لب به خودش فحش می‌داد که چرا اعتماد کرده و این همه راه را تا اینجا آمده و آخرش هم هیچ.
همان‌طور که سرش پایین بود و با چشم‌هایش پاهای زائرینی که از جلوی او رد می‌شدند را دنبال می‌کرد، یک نفر مقابلش ایستاد. سرش را بالا آورد تا او را ببیند اما او سرش را به سمت گنبد چرخاند و گفت: شما هنوز ما را نشناخته‌اید.
این را گفت و رفت. مرد همچنان به پاهای زائرین که به سرعت از جلوی او رد می‌شدند، نگاه می‌کرد.
 

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در سه شنبه 91/8/2ساعت 7:47 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |


Design By : Pichak