سفارش تبلیغ
صبا

گاهِ رهایی

نیمه‌های شب است و به نسبت حرم خلوت‌تر از وقت‌های دیگر. سکوتی دل‌‌نشین بر فضا حاکم است. فقط صدای جارو کردن از همان نزدیکی‌ها به گوشم می‌رسد که آن هم عجیب با صدای سکوت عجین شده است.

می‌ایستم به نماز، یک نماز تقریبا طولانی. هر از گاهی نسیم خنکی گونه‌های خیسم را نوازش می‌کند. هوا سرد نیست ولی تمام تنم مور مور می‌شود.

چند لحظه‌ای هیچ صدایی نمی‌شنوم، حتی صدای جارو کردن عجین شده با سکوت را. اشک از روی گونه‌هایم می‌غلتد پایین. یک نفر از پشت سر، شانه‌ راستم را می‌بوسد و می‌رود. تمام تلاشم را می‌کنم که از گوشه چشم او را ببینم اما فقط می‌توانم نورانیت چهره‌اش را ببینم.

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در چهارشنبه 90/9/30ساعت 7:24 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دنیا پر از فرهادهایی است که فقط عاشقانه(!)‌ نظاره‌ می‌کنند،
وقتی بیستون بر سر شیرین خراب می‌شود حتی...


نوشته شده در شنبه 90/9/26ساعت 9:51 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دنیا پر از گرگ‌هایی است که مدام چنگ و دندان نشان می‌دهند حتی...


نوشته شده در یکشنبه 90/9/20ساعت 11:36 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دنیا پر از مدعیانی است که صدای ادعایشان تا عرش هم می‌رسد حتی...


نوشته شده در شنبه 90/9/19ساعت 12:41 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

به جای تعویض قالب،
در حال قالب تهی کردنم ... کم‌کم


نوشته شده در شنبه 90/9/19ساعت 12:39 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

آن مانتوی کهنه و قدیمی، حسابی خسته‌اش کرده است، با آن یقه پهن و جیب‌های بزرگ مسخره که انباری شده برای خرت و پرت‌های دم دستش. از دستمال کاغذی استفاده شده گرفته تا قبض‌های جور واجور و فیش ناچیز حقوق و هزار و یک بدبختی دیگر...

اما حالا حسابی کیفور است، وقتی به ویترین آن مغازه نگاه می‌کند. یکی از مانتوها چشمش را گرفته است. می‌خواهد برود داخل که پیامکی از دوستش می‌رسد.

"یه کمی پول برای سفر مشهد بهم  قرض ‌میدی؟ البته لطفا."

دستگیره مغازه را رها می‌کند. عقب عقب می‌آید و از توی شیشه ویترین زل می‌زند به مانتوی تنش. پولی که برای مانتو کنار گذاشته بود را از توی جیبش در می‌آورد. نگاهی به آن می‌اندازد و پیام دوستش را جواب می‌دهد.

"بله، حتما"

دست‌هایش را می‌کند توی جیب‌های بزرگ مسخره‌اش و همان‌طور کیفور در خیابان قدم می‌زند.

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در چهارشنبه 90/9/2ساعت 11:20 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

کتابم را می‌بندم و روی تخت دراز می‌کشم. خمیازه پشت خمیازه. خوابم نمی‌آید اما. به تخته نئوپان تخت بالایی نگاه می‌کنم که از وسط کمی انحنا پیدا کرده است. با کف پاهایم آن را فشار می‌دهم به طرف بالا. صدایشان در می‌آید. هم صدای جریق جروق تخته نئوپان، هم صدای او که روی تخت بالایی نشسته و درس می‌خواند.

اما من حس درس خواندن ندارم. گوشی تلفنم را برمی‌دارم. آن آواز دوست‌داشتنی امام رضا را انتخاب می‌کنم. صدایش را کم می‌کنم خیلی. طوری که خودم بشنوم فقط. با این حال می‌شنود. با لحنی کاملا جدی اعتراض می‌کند: "ای بابا! این سر دنیا هم ولمان نمی‌کنید!؟"

صدا را قطع می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم، مگر دلتنگی اینجا و آنجا دارد!؟

زیر لب آواز را تکرار می‌کنم. پلک‌هایم سنگین می‌شود و پایین می‌افتد، اما خواب نیستم. لب‌هایم هنوز هم تکرار می‌کنند آن آواز دوست‌داشتنی را.

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در جمعه 90/8/20ساعت 8:38 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

امروز با تو به قربانگاه خواهم آمد،
قوچ را بفرست برود...


نوشته شده در دوشنبه 90/8/16ساعت 4:49 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

فریاد عشق در خانه‌مان بی‌داد می‌کند...


نوشته شده در جمعه 90/8/13ساعت 11:45 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

آنقدر محو ابهت آن مرد شده بود که اصلا نفهمید چطوری انار را از دست او گرفت. پوست انار به رنگ قرمز تیره بود و به چه براقی. یک طرف آن شکافته شده بود و چند تا از دانه‌های یاقوتی رنگش زده بود بیرون.

موقعی که داشت انار را از دست مرد می‌گرفت، یکی از دانه‌هایش افتاد و قِل خورد به طرف پاهای مرد. مرد خم شد، دانه را از روی زمین برداشت و گذاشت در دهان او. چه طعمی داشت و چه عطری!

مرد ‌رفت به طرف حرم. او همین‌طور ایستاد و با چشمان گرد شده از تعجب، دور شدن مرد را نگاه کرد.

از خواب که بیدار شد، دهانش هنوز عطر انار داشت.

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در پنج شنبه 90/8/5ساعت 8:40 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak