سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

گاهِ رهایی

امشب، سرشار خواهم شد از تو؛
اگر در لبریز ظرفیتهای وجودیم، هنوز برای تو جایی باشد...
برای یک دقیقه بیشتر با تو بودن،
باید تمامی نفس را در سینه حبس کنم؛
شاید خالی شوم از من، برای تو ...


نوشته شده در دوشنبه 88/9/30ساعت 8:23 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

در قربانگاه عشق، نفس سرکش را رام کرده بود، تا برای نوشیدن می ناب ولایت، ظرفیت یابد...
و حال که می‌خواست اوج مستی‌اش را به رخ عالمیان بکشاند،
کافی بود؛ تمامی رفتار، گفتار، دوستی و دشمنی، اثبات و انکار، مهر و بیزاریش را در او ذوب کند،
با نهایت درجه‌ی گداختگی...

مربوط نوشت:
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد... پس آغاز همه‌ی عشق‌ها، باید با یا علی‌ باشد؛ چرا نیست؟!
یا علی گفتن‌هایمان هم باید عاشقانه باشد؛ چرا نیست؟!


نوشته شده در یکشنبه 88/9/15ساعت 4:45 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

تنها تویی که؛
بی‌بدیل و بی‌دلیل دوستت دارم؛
هر چند هزاران دلیل بی‌بدیل،
فدای یک تار دوست داشتنت...


نوشته شده در پنج شنبه 88/8/28ساعت 12:12 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

هشت قدمی تا تو مانده؛
از این فاصله هم عطر نقاره‌هایت، زنگارهای دلم را خواهد شست؛
قدم به قدم که از تو، به سوی تو برمی‌دارم؛
نوای عاشقانه‌ات، رساتر گوش جانم را نورافشان خواهد کرد...



نوشته شده در جمعه 88/8/8ساعت 8:7 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

چقدر دلم یک آغوش گرم و ساده می‌خواست تا همه‌ی دلتنگیهایم را درون آن با صدای بلند حراج کنم...
وقتی او آغوش عاشقش را برایم باز کرد، یا بهتر بگویم؛
وقتی من توانستم، از بین آن همه آغوشهای کذایی،
آغوش همیشه باز این عاشق پیشه‌ی فارغ از نیاز را لمس کنم؛
رفتم، با ابهام عشق...

وای که باورم نمی‌شد گرمایی اینچنین را؛
بی منت، همه را خرید؛ همه‌ی دلتنگیهایم را، به قیمت حقیقت عشق.
و من خیال کردم؛ عاشق شده‌ام...
حال دلتنگیهای عاشقیم را کجا فریاد بزنم؟!

آغوشش، باز هم باز بود؛
رفتم، با ابهام عشق...
و من خیال کردم که عاشق‌تر می‌شوم فقط، ولی سوختم در آغوشش...


نوشته شده در دوشنبه 88/7/27ساعت 1:53 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

عجیب غبطه می‌خوردم به حالش؛
آخر حال و صفا و صداقت بود،
توی همه‌ی کارها پیشقدم می‌شد،
فقط تعجبم از این بود که؛ هیچ وقت ندیده بودم نماز بخونه،
راستش ازش هم نپرسیده بودم...

اون شب چشماش برق خاصی داشت،
فکر کنم فهمیده بود که رفتنیه...

نمی‌شد پیکرش رو برگردونیم عقب؛
پلاکش رو که اومدم بردارم؛ صلیب توی گردنش رو دیدم!
تازه فهمیدم؛ دفاع از وطن، این چیزا سرش نمیشه...


نوشته شده در دوشنبه 88/7/6ساعت 10:43 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |


Design By : Pichak