سفارش تبلیغ
صبا

گاهِ رهایی

قیمت هر قرص نان: 575 تومان

مبلغ دریافتی توسط نانوا: 600 تومان

 


نوشته شده در جمعه 92/12/2ساعت 10:29 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

آن زمان‌های دور تنها مواد مخدر موجود، تریاک و حشیش بود و مثل الان دارای انواع و اقسام مختلف و به عبارتی منو باز نبود. در بیشتر موارد هم به صورت تفریحی و به عنوان یکی از آداب میهمانی، از باب احترام میزبان به میهمان رایج بوده است. البته در این بین عده‌ای هم بودند که کشیدن تریاک در آنها تبدیل به عادت می‌شد. ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 92/11/24ساعت 10:19 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

از آن سال زمان زیادی می‌گذرد. از آن سالی که به عنوان عکاس و توریست وارد ایران شد. از شهرهای زیادی بازدید کرد، مشهد آخرین شهر بود. هیجان عکاسی در ایام شهادت امام رضا(علیه‌السلام)، او را به این شهر کشاند.

از مراسم عزاداری عکس گرفت، از دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی، از چشم‌های گریان زائران و عزاداران، از چشم‌های نگران و البته امیدوار بیمارانی که پشت پنجره فولاد به انتظار نشسته بودند و حتی از صدای نقاره‌‌خانه که بارها به صدا در آمد. در آخر هم از گنبد طلایی امام رضا(علیه‌السلام) عکس گرفت و به تقلید از بقیه زائران، دستش را روی سینه گذاشت و به گنبد نگاه کرد و عقب‌عقب از صحن خارج شد.

***

مثل هر شب دعا کرد و خوابید. خواب دید امام رضا(علیه‌السلام) آمده‌اند هتل، سراغش را می‌گیرند و می‌گویند: برای بازدید زائر مسیحی‌ام آمده‌ام.

***

حالا او سال‌هاست مسلمان شده و شیعه، ساکن مشهد است و خادم و عکاس افتخاری امام رضا(علیه‌‌السلام)...


نوشته شده در شنبه 92/10/14ساعت 7:50 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دختر چشم و ابروی مشکی دارد و صورت گرد و سفید. آرایش زیادی ندارد اما ریملی که به مژه‌هایش زده، زیبایی چشم‌هایش را چندبرابر کرده.  ادامه مطلب...

نوشته شده در جمعه 92/10/13ساعت 6:59 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

تمایل به زیبایی و زیباتر شدن در هر فردی به خصوص در خانم‌ها یک میل طبیعی و غیرقابل انکار و البته عقلانی است، به شرط آنکه فرد دچار افراط نشود، نه از نظر عقلی، نه عرفی و نه شرعی ادامه مطلب...

نوشته شده در دوشنبه 92/10/9ساعت 5:2 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

این دفعه حالش با اردوهای قبلی کاملا فرق می‌کرد؛ آخر اتوبوس، صندلی کنار پنجره نشسته بود، خیلی کم با بقیه حرف می‌زد و بیشتر توی خودش بود. همه چیز زیر سر آن کتابی بود که تقریبا هر نیم ساعت، چند سطری از آن را می‌خواند و دوباره نگاهش را به بیابان می‌دوخت و غرق فکر می‌شد.

اسم کتاب را که از او پرسیدیم، کتاب را بالا گرفت تا همه ببینند؛ "چهل حدیث رضوی"

با تعجب و کنایه گفتم: "اوووووه ما فکر کردیم داره چی می‌خونه، رمانی، نامه عاشقانه‌ای، چیزی...‌!؟"

خیلی جدی گفت: "خب عاشقانه‌س..."

یک‌ دفعه همه با هم زدیم زیر خنده. یکی از بچه‌ها گفت: "میشه بگی کجاش عاشقانه‌س!؟"

آهی کشید، کتاب را باز کرد و گفت: "خب خودتون قضاوت کنین..."

و با صدای بلند یکی از حدیث‌ها را برای بچه‌ها خواند و گفت: "من می‌خوام این دفه زیارتم با بقیه دفه‌ها یه فرقی داشته باشه..."

بعد نگاهی به تک‌تک بچه‌ها انداخت و ادامه داد: "می‌خوام سعی کنم لااقل یکی از این احادیث وارد زندگیم بشه."

چند تایی از بچه‌ها به فکر فرو رفتند اما بقیه دوباره مشغول شیطنت‌های همیشگی‌شان شدند.

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب‌الجواد

 


نوشته شده در یکشنبه 92/10/1ساعت 10:0 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |


Design By : Pichak