سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

گاهِ رهایی

«لیدی ال» نه یک عاشقانه بلکه یک خودخواهی فوق‌العاده بود. 

 


نوشته شده در شنبه 91/12/19ساعت 8:47 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

راستش هیچ وقت تجربه‌ای مانند آن روز و آن شب نداشتم. در کنارت بودم، نوازشت کردم، مدام دست‌ها و پیشانی‌ات را بوسیدم و از سر اجبار چند کلامی بینمان رد و بدل شد. برایم خیلی شیرین بود و شیرینی‌اش حتی بعد از تلخی رفتارهای مدامت در کامم خواهد ماند.  


نوشته شده در پنج شنبه 91/12/17ساعت 11:50 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دلم ارمیا شدن می‌خواهد...

 


نوشته شده در سه شنبه 91/12/15ساعت 11:21 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

پیرمرد همیشه یک بلوز سفید تمیز به تن می‌کرد و یک عرق‌چین ساده روی سرش می‌گذاشت. یک عینک هم داشت که هر وقت می‌خواست قرآن یا چیز دیگری بخواند با دستمال مخصوص، تمیزش می‌کرد و به چشم می‌گذاشت. در طول راه هیچ یک از افراد کاروان توجهی به او نداشتند.
وقتی در مشهد از اتوبوس پیاده شدند، اشک‌های پیرمرد بر روی محاسن سفیدش سرازیر شد، دست بر سینه‌اش گذاشت و با احترام زیاد سلام کرد و بعد گفت: آقا جون! من الساعه می‌رسیدم خدمتتون، شما چرا منو شرمنده کردین. و بعد تا کمر خم شد.
توجه همه افراد کاروان به او جلب شده بود و درباره او با هم پچ‌پچ می‌کردند. برخی به اطراف نگاه می‌کردند تا ببینند پیرمرد با چه کسی صحبت می‌کند و چون کسی را ندیدند به عقل پیرمرد بیچاره شک کردند. از بین آنها پسر جوانی نزدیک پیرمرد رفت و با تردید پرسید: پدر جان! به کی سلام کردین!؟ اینجا که کسی نبود.
پیرمرد دستش را روی شانه پسر جوان گذاشت و با مهربانی گفت: حضرت آقا بودن. تشریف آورده بودن برای استقبال. خیلی منو شرمنده خودشون کردن.
پسر جوان از تعجب خشکش زده بود و دیگر نمی‌توانست حرفی بزند. دست پیرمرد را می‌بوسید و اشک می‌ریخت. پیرمرد اشک‌های پسر جوان را پاک کرد و گفت: به جای این کارا، بگرد آقا رو پیدا کن.

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در شنبه 91/12/12ساعت 6:12 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دلم می‌خواهد همین‌طور سرم را بگذارم روی پاهایت و دراز بکشم. تو موهایم را نوازش کنی و من حرف بزنم، تمام حرف‌هایی که در گلویم مانده و عقده شده. و تو فقط گوش کنی و بمانی...

 


نوشته شده در یکشنبه 91/11/29ساعت 12:9 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

اگر به خدا ایمان داشت و امید، 
هرگز به انتهای خیابان هشتم نمی‌رسید...

 


نوشته شده در شنبه 91/11/28ساعت 11:55 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

این سال‌ها که می‌خواهم برایت هدیه بگیرم، دیگر نه فکر لازم است و نه پچ‌پچ. قرآن را باز می‌کنم و سوره‌ای را می‌خوانم و به روحت هدیه می‌کنم. همین...

 


نوشته شده در شنبه 91/11/14ساعت 6:53 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

من آرامشی پایدار و آشکار می‌خواستم،
نه آن چیزی که تو پیشنهاد دادی...


نوشته شده در جمعه 91/11/13ساعت 3:27 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

زن یک فنجان چای داغ می‌گذارد روی میز، جلوی شوهرش، خودش هم کنارش روی مبل می‌نشیند. مرد در حالی که روزنامه را ورق می‌زند، می‌گوید: دستت درد نکنه.
زن کمی روی مبل جابه‌جا می‌شود و سعی می‌کند، طوری بنشیند که صورت شوهرش را بهتر ببیند ولی نگاهش می‌رود سمت بخاری که از فنجان چایی بلند می‌شود و می‌گوید: نوش جون.
من‌منی می‌کند و ادامه می‌دهد: دلم گرفته، میشه حرف بزنیم!؟
مرد شش دانگ حواسش به روزنامه است و اصلا متوجه حرف‌های زن نمی‌شود. زن با بازویش به مرد می‌زند و می‌گوید: با تو بودما.
مرد با بی‌تفاوتی سرش را به طرف زن برمی‌گرداند و می‌گوید: هان! چیزی گفتی!؟
زن آهی می‌کشد و در حالی که از روی مبل بلند می‌شود، می‌گوید: نه عزیزم. روزنامه‌ت رو بخون.
به سمت تلفن می‌رود، گوشی را برمی‌دارد، در دفترچه تلفن شماره دوستش را پیدا می‌کند، چند لحظه مکث می‌کند و بدون اینکه شماره‌ای بگیرد، دوباره گوشی را می‌گذارد.
به سمت جالباسی می‌رود و چادرش را سرش می‌کند. یادداشتی برای مرد به گوشه آینه می‌چسباند و از خانه بیرون می‌رود.
بین راه با خودش می‌گوید: خب زن! از اول همین کارو می‌کردی. چه جایی بهتر از حرم!؟ چه کسی بهتر از آقا!؟
با خانم همسایه که از روبرو می‌آید، سلام و احوالپرسی مختصری می‌کند و قدم‌هایش را تندتر از قبل برمی‌دارد. 

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد

 


نوشته شده در پنج شنبه 91/10/28ساعت 4:57 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

می‌روم؛
تا مبادا اشک‌هایم،
خراشی بر سنگ‌پاره دلت وارد آورد...


نوشته شده در سه شنبه 91/10/26ساعت 11:14 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak