سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

گاهِ رهایی

روی یکی از صندلی‌های تکی اتوبوس نشسته است. از خستگی پلک‌هایش را به زور باز نگه می‌دارد. بین حالت خواب و بیداری یاد سفارش دوستش می‌افتد: "سید جان! برای مشکل یکی از دوستانم مخصوص دعا کن."
در ایستگاه بعدی زنی بچه به بغل سوار می‌شود و نزدیک او می‌ایستد. با صدای گریه بچه چشمانش را باز می‌کند. بلند می‌شود و جایش را به زن می‌دهد.
گنبد را از دور می‌بیند. در دل سلام می‌دهد و برای مشکل او دعای مخصوص می‌کند.

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در چهارشنبه 90/12/24ساعت 11:41 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

تمسخر، به خاطر تو
تحمل، به خاطر تو
تو اما نشسته‌ای و فقط نگاه می‌کنی
تو را به همان تو قسم، قدمی بردار...


نوشته شده در شنبه 90/12/13ساعت 1:56 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

مردی به نقطه‌ای خیره شده و آرام اشک می‌ریزد و تندتند با خودش حرف می‌زند. از کنارش که رد می‌شویم، گوشه چادر مامان را محکم‌تر می‌گیرم، سرم را برمی‌گردانم تا باز هم او را ببینم. شکلک در می‌آورد، به او می‌خندم. خیلی‌ها مثل همان مرد، گریه می‌کنند. نمی‌دانم چرا این کار را می‌کنند!
مامان از کنار هر دری که رد می‌شویم، می‌ایستد و آن را می‌بوسد، من هم می‌بوسم. نمی‌دانم چرا این کار را می‌کند!

می‌رسیم به یک جایی که دیگر حیاط نیست. مامان کفش‌هایش را در می‌آورد، مال من را هم و می‌دهد به یک آقایی و آن آقا هم یک تکه چوب کوچک چهارگوش می‌دهد به مامان. نمی‌دانم چرا این کار را می‌کند! پس چطوری بدون کفش برگردیم!؟
مامان دست مرا محکم‌تر می‌گیرد و می‌برد یک جایی که خیلی خیلی شلوغ است و آدم له می‌شود. یک چیزی آن وسط است که همه می‌خواهند دستشان را به آن بزنند. نمی‌دانم چرا این کار را می‌کنند!
یک آقای خیلی خیلی مهربان از آن وسط به من لبخند می‌زند. نمی‌دانم چرا اینقدر دوست‌داشتنی است!

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در پنج شنبه 90/12/4ساعت 9:55 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

به آسمان پرستاره خیره شده اما تمام حواسش به کلاس‌هایی است که در این چند روز از دست می‌دهد. پیشانی‌اش را به شیشه اتوبوس می‌چسباند و ها می‌کند. روی شیشه بخار می‌گیرد. با انگشت روی آن می‌نویسد: "آخه تو رو چه به زیار..."
جمله‌اش را تمام نکرده که اتوبوس با تکان شدیدی از جاده منحرف می‌شود. داخل اتوبوس همه خوابند، حتی راننده. ناخودآگاه جیغ می‌کشد و می‌گوید: "یا امام رضا!"

راننده از خواب می‌پرد و سریع فرمان را می‌چرخاند. همه بیدار شده‌اند و هاج و واج مانده‌اند که چه خبر است!؟
دوباره ها می‌کند و این بار روی بخار شیشه فقط یک خط صاف می‌کشد.

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در یکشنبه 90/11/23ساعت 10:15 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

غم که آسمانی باشد
می‌شود مایه زندگی
مثل غم‌های تو
روح که بزرگ باشد
می‌شود شاکر علی کل حال
مثل روح تو...

* رونوشت به خودت


نوشته شده در یکشنبه 90/11/16ساعت 9:59 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

این بار صدای زنگ در را که شنید، دلش نلرزید. تازه نیشش هم تا بناگوش باز شد. تقریبا مطمئن بود که خودش است. بدو بدو رفت تا در را باز کند. از پشت در با شیطنت گفت: "کیه؟" اما جوابی نشنید. خنده روی لبش خشکید. چادر را روی سرش مرتب کرد، همان چادری که هر وقت سرش می‌کرد به او می‌گفت: "مثل فرشته‌ها شدیا!"
در را که باز کرد. ساک خاکی شوهرش کنار پاشنه در بود. رفیقش هم آن گوشه ایستاده بود، سرش را زیر انداخته بود و چیزی نمی‌گفت. بغض داشت انگار. سکوتش اما همه چیز را گفت. زن ساک را بغل کرد، روی اولین پله ایوان نشست. دانه‌دانه اشک‌هایش می‌ریخت روی گل‌های یاسی چادرش. صدای های‌های گریه‌اش در میان صدای دسته‌های عزاداری که به طرف حرم می‌رفتند، گم شد.

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در سه شنبه 90/11/4ساعت 11:59 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

"عهد کردم به دیدارش نروم تا کاری که خواسته‌ام را انجام دهد. او هیچ کاری نکرد و فقط غصه دلتنگیش شد کار هر روز من. هر چند رفیق بودیم اما فکر می‌کردم برای او چندان فرقی ندارد دیدن یا ندیدن من، آخر او از این رفقا زیاد داشت اما من فقط او را داشتم.
بالاخره دلتنگی کار خودش را کرد. تصمیم گرفتم عهدم را بشکنم و به دیدارش بروم اما یک دفعه این مریضی به سراغم آمد. از گوشه و کنار خبردار شدم، ‌بی‌صبرانه منتظر آمدن من است ولی دیگر نه توان دارم برای رفتن و نه فرصت.
کاش به جای من، دست به سینه روبه‌رویش می‌ایستادی و سلام می‌کردی. بعد التماسش می‌کردی، این نارفیقی مرا ببخشد و به دیدارم بیاید..."
برای چندمین بار است که مرد جوان دست‌نوشته‌های همسرش را می‌خواند و مثل همیشه چشمانش پر از اشک می‌شود. دفتر را می‌بندد و محکم به سینه‌اش می‌چسباند. دفتر با آه عمیقی که می‌کشد بالا و پایین می‌رود. سرش را تکیه می‌دهد به صندلی اتوبوس و خیره می‌شود به جاده. تا مشهد هنوز دو ساعتی راه مانده است.

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در جمعه 90/10/30ساعت 11:9 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

اما حربه‌ رضاخان کاری بود. کلاهی بر سر زن‌ها گذاشته بود، گشاد. حیاها هر روز کمتر می‌شد و لباس‌ها کوتاه‌تر و تنگ‌تر...

مطلب کامل را در چارقد بخوانید.


نوشته شده در یکشنبه 90/10/18ساعت 2:6 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

شکی نیست، عنوانش کمی غلط‌انداز است: عشق‌های خنده‌دار. عنوانش مرا هم به اشتباه انداخت. ولی واقعیت این است که عشق‌های این کتاب اصلاً خنده‌دار نیست، فقط از روی عمد یا سهو، جدی گرفته نشده است، هیچ‌کس و هیچ‌چیز جدی گرفته نشده است...

ادامه‌اش را در خانه کتاب اشا بخوانید.


نوشته شده در چهارشنبه 90/10/14ساعت 9:14 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

بعد از باران گریه‌هایم
چرا رنگین کمان نمی‌شود!؟


نوشته شده در شنبه 90/10/3ساعت 11:21 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |


Design By : Pichak