سفارش تبلیغ
صبا

گاهِ رهایی

صدای نفس‌هایت همین نزدیکی‌هاست؛
ما این چند قدم را برنمی‌داریم اما...


نوشته شده در جمعه 89/12/20ساعت 11:32 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دستانم را رها نکن؛
تو که بلدِ این راهی...


نوشته شده در دوشنبه 89/12/16ساعت 12:29 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

چشمانش را تیز کرده بود، ببیند من کی و چطوری به سیب گاز می‌زنم.
تا زمانی که آن غریبه بود؛ اصلا به سیب، نگاه هم نکردم...
آن‌وقت تو فکر کردی، من سیب دوست ندارم...


نوشته شده در پنج شنبه 89/12/5ساعت 10:20 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

سیبی را از داخل سبد برداشتم، بو کردم و دادم دستش؛
با آستین بلوزش، برقش انداخت تا سرخی‌ش بیشتر به چشمش بیاید، گاز محکمی به آن زد و داد دستم؛
بو کردم و همان جا را گاز زدم؛
هر دویمان از تنهایی خسته شده بودیم...


نوشته شده در جمعه 89/11/22ساعت 12:2 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

باور کن!
آنقدر بی‌حوصله‌م که؛
حتی حوصله‌ی حرف زدن با "تو" را هم ندارم ...


نوشته شده در چهارشنبه 89/11/6ساعت 12:30 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

وقت تمام شد،
اما امروز هم مثل باقی روزها گذشت؛
بدون هیچ نشانه‌ای...


نوشته شده در پنج شنبه 89/10/30ساعت 2:21 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

گر یار چنین خواهد، من هیچ نگویم...


نوشته شده در سه شنبه 89/10/21ساعت 9:26 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

امشب؛
در لابلای وزش نسیم هم، تو را حس کردم...


نوشته شده در شنبه 89/10/18ساعت 7:38 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

کلاغ‌ها هم؛
عشق را می‌فهمند...


نوشته شده در یکشنبه 89/10/12ساعت 12:14 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

افسوس؛
روز تولدت، کسی مرا بیدار نکرد...


نوشته شده در دوشنبه 89/10/6ساعت 4:33 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |


Design By : Pichak