سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

گاهِ رهایی

سال 86 هم با همه خوبی و شاید بدیهاش، دیگه داره غزل خداحافظی رو میخونه؛
اگه از اونهایی نبودیم که هر شب به حساب خودمون برسیم ، لااقل بیاییم این آخرین شب سال، حساب کتاب کنیم؛
اگه کم و کسری داشتیم، سعی کنیم همون اوایل سال بعد جبران مافات کنیم،

حواسمون باشه،‏ زیاد وقت نداریم؛

اگه هم چیزی زیاد آوردیم، می تونیم در جبران کسری بقیه کمک کنیم، یه نوع زکاته دیگه؛



حتما تا حالا تدارک سفره ی هفت سینتون رو هم دیدید،
اون سفره ی قشنگتون رو با  این هفت سین قرآنی متبرک کنید؛ ضرر نمی کنید.
(می تونید اون رو با زعفران روی یه ظرف بنویسید و بعد از سال تحویل آب بزنید و به یه نیت قشنگ بخورید.)

این هم هفت سین قرآنی :
سلام علی نوح فی العالمین
(صافات/ 79)
سلام علی ابراهیم (صافات / 109)
سلام علی موسی و هارون (صافات /120)
سلام علی آل یاسین (صافات /130)
سلام علی المرسلین (صافات/181)
سلام قولا من رب رحیم (یس/ 58 )
سلام هی حتی مطلع الفجر (قدر/ 5)

  دلهاتون بهاری و شاداب،
امیدوازم یکی از بهترین سالهای عمرتون رو تجربه کنید ، سالی پر از موفقیت، معرفت و هزار تا چیز قشنگ دیگه،
امیدوارم آرزوهاتون، همون حکمتهای زیبای پروردگار باشه، تا به زیباترین شکل ممکن برآورده بشه.
موقع سال تحویل ما رو فراموش نکنید؛
التماس برای بهترین و قشنگ ترین دعاهایتان.


نوشته شده در چهارشنبه 86/12/29ساعت 8:37 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

اشاره: اصلا نمی تونم درک کنم که یه نفر اینقدر سرنوشت مملکتش براش مهم نباشه که (خدای نکرده ) رای نده.

درست. مشکلات هست، گرونی هست،و ...
ولی اگه یه کم منطقی فکر کنیم، می بینیم که با رای ندادن هم کاری درست نمی شه،بلکه فقط اونهایی سر کار می یان که به هیچ وجه با معیارهای ما نمی
خونن و بقیه اش هم که دیگه روشنه .
یه حقیقتی هست که شاید خیلی ها بهش بی توجهن؛ اینکه تا وقتی همه چیز درست و خوبه ، هیچ کس چیزی نمی فهمه،همین که یه کار  خراب شد ، همه می فهمند و بد و بیراه می گن، کار خوبا به چشمشون نمی یاد، بدا بیشتر جلوه می کنه .
همین طوره در مورد آدم خوبا و آدم بدا ؛ آدم خوبای زیاد، سرشون رو می اندازن زیر و کار خوبا رو می کنن، بی هیچ سر و صدا.
ولی آدم بدای کم، کار بداشون رو تو بوق و کرنا می کنن،آخه افتخاریه براشون!!
اون وقت نتیجه این می شه که اونایی که عقلشون تو چشمشونه، فقط بدی به چشمشون می یاد و با چند تا بد و بیراه، می گن: ما رای نمی دیم. 
( کاش اقلا چشمشون درست می دید؛ همه ی آنچه را که رخ می دهد، نه فقط آنچه را که رخ نمی دهد یا آنچه را که بد رخ می دهد .)
اگه شرایط جامعه اونقدر هم بد باشه که نیست؛
اگه هیچ آدم خوبی برای انتخاب وجود نداشته باشه که داره؛
ما باید با انتخاب بد ،( از بین بد و بدتر ) شرایط بهتری رو برای خودمون رقم بزنیم و اجازه جولان دهی رو به بدتر ندهیم.
و بدونیم که توی انتخاب،فقط حزب حق حرف اول و آخر رو می زنه ؛ حزب بازی و جناح بندی فقط به درد شور انتخابات می خوره .
ما که شیعه ی علی (ع) هستیم ، کی دیدیم که علی (ع) از مسیر حق پا رو فرا یا فروتر بگذارد، یا متمایل به چپ و راست بشود.
راه علی(ع) صراط مستقیم حق است و بس.
حرف آخر: هر آن کس که هوس کباب کردن دل اون ور آبیها را داره، بسم الله ؛
جمعه پای صندوقهای رای می بینیمتون . 


نوشته شده در دوشنبه 86/12/20ساعت 5:33 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

چهل روز به عزایش نشستیم، یا حسین گفتیم؛
ولی چرا؟!! آن هم بعد از این همه سال!!
چون اماممان خونش به ناحق ریخته شد و هدر رفت؟
چون اهلش را به اسیری بردند؟
فقط همین؟!! نه؛ مسلما اینگونه نیست و نباید باشد.
باید به گونه ای عزادار باشیم که مکتب مولایمان زنده بماند؛
« هیهات من الذله » او زنده بماند؛ زنده با عملمان؛
اگر عملمان حسینی نباشد، اگر در گفتار و کردار به او تاسی نکنیم،
اگر اهداف قیامش را سرلوحه ی زندگی مان قرار ندهیم ؛
چگونه مکتبش زنده خواهد ماند؟!!
و اگر شخصیت و عظمت حضرتش را درک نکنیم؛ چگونه توانیم او را جلودار قافله مان قرار دهیم؟!!
قافله ی عزا رو به سوی تعالی دارد، رو به سوی انسان سازی؛
و این تنها با معرفت حاصل می شود.
آنگاه در چنین قافله ای هر قطره ی اشکت ارزش دارد؛ چون گامی رو به سوی تعالی خواهی برداشت،
گامی همراه با یقین.
پس این بار با اطمینانی مضاعف می گویی: 
                                                          « یا لیتنا کنا معک »

مواظب باش که؛ با زبان دلت بگویی،که دلت هرگز دروغ نمی گوید. 


نوشته شده در پنج شنبه 86/12/9ساعت 10:18 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

جمعه بود و ماه محرم؛
نفسهای گرم نوزادی، گرمای اول شهریور 1336 را در یکی از خانه های اصفهان گرمتر و دوست داشتنی تر نمود؛
نامش را حسین گذاشتند .
_باهوش بود و باادب؛
_مسجد محله شان صدای اذان و تکبیرهای او را از یاد نخواهد برد؛
_زیاد کتاب می خواند، مخصوصا کتابهای اسلامی، از سیاست و اخبار روز هم جدا نبود ؛
_در مشهد هم سرباز بود و هم به تحصیل علوم قرآنی اشتغال داشت.



_اوایل انقلاب مبارزاتش با ضد انقلاب غرب کشور چشمگیر بود .
_خیلی زود دعوت پیر و مرادش را لبیک گفت و عازم جنوب شد؛
_چه کارها که نکرد این فرمانده ی دلاور لشکر 14 امام حسین (ع) با تدبیرهای نظامی فوق العاده اش؛
_همان شجاعت و توکل بی نظیرش بود که هیچ پرتاب خمپاره ای او را درازکش نمی کرد، همانطور استوار قدم برمی داشت؛
_درباره ی خلوتها و قرآن خواندنهایش چیزی شنیده ای ؟!!
_دست راستش قطع شده بود، می گفت: خراش برداشته.



جمعه بود، 8 اسفند 1365؛
بالاخره خمپاره ای جسمش را درازکش کرد و اما ... روحش پرواز کرد به آنجایی که به آن تعلق داشت.


نوشته شده در چهارشنبه 86/12/8ساعت 8:22 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

«جاء الحق و زهق الباطل»
آری بار دیگر نیز وعده ی الهی تحقق یافت و ثمری چنین شیرین به بار آورد.
طعمش گوارایتان باد .
ما توانستیم و باز هم خواهیم توانست.کافیست توکل کنیم به خدا و اعتماد کنیم به خود؛
به خود ایرانی؛ ایرانی همیشه سرفراز.



و نشان دهیم که ما را نیازی به آنان نیست؛
آنان که هماره دایه ی دلسوزتر از مادر می گردند برای ما؛
مایی که(بعد ار آن دوران کودکی و وابستگی ) دیگر بزرگ شده و روی پای خود ایستاده ایم،
تحمل هیچ حرف زوری را هم نداریم؛
و بدانند: گذشت آن زمانی که آن سان گذشت؟!!  


نوشته شده در یکشنبه 86/12/5ساعت 3:53 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

محفل انسی با آرزوها بود !!!

_ مجید گفت: ای کاش ، یه ماشین پرنده داشتم و باهاش هر جا می خواستم، می رفتم !!!

_ رضا که قیافه ی متفکری به خودش گرفته بود ، دستی به چونه اش زد و با صدای کشیده ای گفت : اگه می شد بتونم به زمانهای گذشته و آینده سفر کنم ... چی می شد !!!

_ مسعود با لحن تمسخر آمیزی گفت : تو هم با این خیالاتت ما رو کشتی ، و با شیطنت خاصی ادامه داد : می دونید ، من دوست داشتم یه چشم نامریی پشت سرم داشتم ، اون وقت تو امتحانات دلی از عزا در می آوردم ، آی دبیرا سر کار بودن ، و بعد غش غش خندید .

... تلاقی خنده اش با نگاه خیره و عمیق امید به نقطه ای نا معلوم ، خنده رو روی لباش خشکوند.

آخه نوبت امید بود که با آرزوهای نابش ، رو دست بقیه رو بیاره . ولی اونقدر توی فکر بود که شاید آرزوهای بقیه ی بچه ها رو هم نشنیده بود .

_ رضا چشمکی به بچه ها زد و رو به امید گفت : بیا بیرون ، حالا این آپولو نشد ، یکی دیگه . دنیا که به آخر نرسیده ، امید ناتموم !

_ مجید حالتی جدی به خودش گرفت و گفت : امیدت ناامید نشه ، امید جون !

_ مسعود هم که نباید از غافله عقب می موند، گفت : تشریف فرمایی آقا از تفکرات عالیه ، صلوات .

... صدای صلوات بچه ها که بلند شد ، امید بالاخره به خودش اومد .

_ لبخند ملیحی تحویلشون داد و گفت : تو این فکر بودم که کاش می شد ، بابام را برای یه دفعه ی دیگه هم که شده ببینم .

... همه یه جورایی خجالت کشیدند و خودشونو جمع و جور کردند .

_ مسعود همیشه شلوغ ، آهی کشید و گفت : خدا رحمتشون کنه و به آرومی ادامه داد: راستی امید ، اون موقع چند سالت بود .

_ امید پوزخندی زد و گفت : سال ؟!! من یک ماه و نیمم بیشتر نبود . انگار یه رمق تازه ای گرفته باشد ، کمی جابه جا شد و با صدایی محکمتر و با نشاط تر ادامه داد : ولی باورتون میشه ، گرمی اون بوسه ی آخرش رو موقع خداحافظی ، هنوز روی پیشونیم حس می کنم .



عجیب بود ، ولی واقعیت داشت. امید تمام دیشب رو در کنار پدرش صبح کرده بود . و بعد پدرش با بوسه ی گرمی روی پیشونیش ازش خداحافظی کرده و رفته بود .

... و همشون خوشحال بودند از اینکه بهترین آرزوی جمعشون ، به بهترین شکل برآورده شده بود .

_ مسعود، مظلومانه یه گوشه ای نشسته بود و زیر لب این جمله ی "شهید آوینی" رو زمزمه می کرد:

« پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما واقعیت این است که شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است. »  


نوشته شده در شنبه 86/11/27ساعت 4:26 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

عجیب گرفتار شده بود و غرق ؛ توی گناه !
بازم خوب بود ؟ ! !
اینکه گه گداری به خودش نهیب می زد که : آهای فلانی ! آخرش به چی می خوای برسی ؟
تا کی ؟ تا کجا ؟
و همیشه اون نقطه سیاهه رو می دید .
دیگه باید تکلیفش رو با خودش یکسره می کرد ؛
اون شب تا صبح پلک روی هم نگذاشت ،
با دونه های اشک ، اونارو حساب می کرد ،
و حالا چقدر خوب می تونست اون نقطه سفیده رو ببینه ،
خالی شده بود و رها از گناه . 


نوشته شده در یکشنبه 86/11/7ساعت 3:20 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

خدایا !
آنانی که شکر نعماتت را به جا نمی آورند و تو آنچنان آنان را غرق در نعمت می کنی که ...
آری ، نقمتها را نعمت انگارند.
چه بد می اندیشند ! ! !


نوشته شده در یکشنبه 86/11/7ساعت 3:19 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

بیچاره حق داشت؛ یه سر بود و هزار سودا ،
به سختی می تونستی لبخندش رو ببینی ،
فقط آه بود که از نهادش بلند بود ،
ولی امروز که دیدمش ؛ قبراق و خندون بود ،
زیر لب زمزمه می کرد :
                          « لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم »


نوشته شده در شنبه 86/11/6ساعت 3:46 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

غبار تنهایی روی چهره اش بیداد می کرد ،
حتما یادش رفته بود که ...
اون هیچ وقت تنهاش نمی گذاره ؛
حتی همیشه ! ! !


نوشته شده در پنج شنبه 86/10/27ساعت 5:15 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak