سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

گاهِ رهایی

چند روزی می‌شود که پشت پنجره فولاد روی ویلچر نشسته است. روز اول با اخم زل زده بود به شبکه‌های پنجره و اصلا حرف نمی‌زد. یک جورهایی قهر کرده بود انگار. روز بعد طلبکارانه شروع کرد به حرف زدن و از آقا شفای پاهایش را خواست.  

اما بعدتر که توجهش به مریض‌های اطرافش جلب شد، خجالت کشید و کمی خودش را جمع و جور کرد. لحن حرف زدنش نرم‌تر شد و مودبانه‌تر. چشم‌هایش کمی خیس می‌شد، وقتی از آقا خواهش می‌کرد شفایش دهد.

***

شب از نیمه گذشته است ولی خواب به چشم‌هایش نمی‌آید. شروع می‌کند با آقا درد دل کردن، احساس می‌کند دیگر شفای پاهایش برایش مهم نیست. انگار می‌خواهد چیز مهمتری بدست آورد، مهمتر از شفای پاهایش ولی خودش هم نمی داند چیست. با حالت گریه خوابش می‌برد. در خواب مردی نورانی و زیبا را می‌بیند، به او می‌گوید: "ما دل تو را شفا داده‌ایم. با این حال اگر پاهایت برایت مهمتر است..."

با صدای ناله یکی از بیماران از خواب می‌پرد، هاج و واج به اطراف نگاه می‌کند و یک دفعه فریاد می‌زند: "شفا پیدا کردم،.. شفا پیدا کردم..."

مردم دورش جمع می‌شوند و لباسهایش را تکه‌تکه می‌کنند ولی وقتی می‌بینند همانطور روی ویلچر نشسته و از جایش بلند نمی‌شود، با تعجب نگاهش می‌کنند. اشک از چشمهایش سرازیر می‌شود و در جواب تعجب مردم می‌گوید: "آقا دلم رو شفا دادند. این خیلی مهمتر از شفای پاهامه... من به این راضی‌ترم..."

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب‌الجواد


نوشته شده در پنج شنبه 92/6/28ساعت 10:11 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

چقدر دلم
برای دیدن دوباره‌ات
تنگ است...


نوشته شده در سه شنبه 92/6/26ساعت 10:35 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دکتر باشی (از هر نوعش)
اخلاق که نداشته باشی
به دردِ

جرز لای دیوار هم نمی‌خوری
حتی...


نوشته شده در یکشنبه 92/6/10ساعت 11:29 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

شوهر و دخترم را راهی می‌کنم و خودم مشغول کارهای خانه می‌شوم. ادامه مطلب...

نوشته شده در دوشنبه 92/6/4ساعت 10:57 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

جای دست‌هایت
هنوز باقی‌ست
روی ساعت دلم،
از آن روز که
به وقت خودت تنظیمش کردی...


نوشته شده در یکشنبه 92/5/20ساعت 10:9 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

زن جوان 4 روز مرخصی گرفته و ساکش را هم بسته است. 2 ساعت بیشتر تا حرکتش نمانده است. می‌خواهد شب قدر را حرم امام رضا(ع) باشد. ساعت 5 صبح است، دیگر کم‌کم باید راه بیفتد. چادرش را که سرش می‌کند، تلفن زنگ می‌زند. پدر پیرش آن طرف خط با اضطراب حرف می‌زند. زن جوان نگران می‌شود، چادر از روی سرش سُر می‌خورد پایین.

پدرش با ناراحتی می‌گوید: "دخترم! مادرت حالش اصلا خوب نیس. زود خودتو برسون."

زن جوان گوشی را قطع می‌کند، کنار ساکش می‌نشیند، نمی‌داند بیشتر برای مادرش ناراحت است یا برای به هم خوردن سفرش. با خودش می‌گوید: "فک کنم اصلا یادشون نبود، قراره من برم سفر."

***

زن جوان تمام شب را کنار تخت مادرش بیدار می‌نشیند، پاشویه‌اش می‌کند و دستمال روی پیشانیش می‌گذارد. نزدیک اذان صبح است، تب مادر پایین آمده و حالش بهتر است. زن جوان وضو می‌گیرد و رو به قبله می‌ایستد، دست روی سینه‌اش می‌گذارد و می‌گوید: "السلام علیک یا علی‌بن‌موسی‌الرضا"

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب‌الجواد

 


نوشته شده در یکشنبه 92/5/6ساعت 11:58 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

این روزها بعضی از آدم‌ها لباس‌های رنگارنگ می‌پوشند و سفره‌های رنگارنگ پهن می‌کنند. دور سفره‌هایشان هم فقط چند تایی از آدم‌های رنگی نشسته‌اند. ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 92/5/2ساعت 11:49 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

گاهی آنقدر تنهایی‌ام توی ذوق می‌زند که حالم از تمام ادعاهای دوستی، عشق و همراهی به هم می‌خورد... 

 


نوشته شده در سه شنبه 92/5/1ساعت 12:16 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دست هم را گرفته‌اند و یک قدم جلوتر از پدر و مادرشان راه می‌روند. دوقلو هستند و شبیه‌ به هم. لبهایشان همزمان تکان می‌خورد، یکی از شعرهای مهدکودکشان را که در مورد امام رضاست، با هم تکرار می‌کنند.

پدر و مادرشان مشغول زیارت می‌شوند و حواسشان از آنها پرت می‌شود. دو قلوها در شلوغی جمعیت با هم می‌دوند و شعر می‌خوانند. نزدیک سقاخانه که می‌رسند، دست همدیگر را ول می‌کنند تا آب بخورند. دخترک سرش را که برمی‌گرداند، برادرش را نمی‌بیند. با حالت بغض راه می‌افتد. از شلوغی جمعیت و گم شدنش می‌ترسد. می‌زند زیر گریه. خادمی که آن نزدیک ایستاده است، دستش را می‌گیرد و اشک‌هایش را پاک می‌کند. دخترک با بغض می‌گوید: "من داداشمو گم کردم."

خادم یک شکلات از جیب کتش درمی‌آورد و می‌گذارد در دست دخترک و می‌گوید: "به امام رضا بگو واست پیداش کنه."

دخترک با آستین بلوزش اشکهایش را پاک می‌کند و زیر لب چیزی می‌گوید. شکلات را هنوز در مشتش نگه داشته و چشم از گنبد برنمی‌دارد. چند دقیقه بعد برادرش را می‌بیند که دست در دست خادمی دیگر به طرفش می‌آید. دستش را از دست خادم بیرون می‌آورد و به طرف برادرش می‌دود. مشتش را باز می‌کند و شکلات را به طرف برادرش می‌گیرد. برادرش هم مشتش را باز می‌کند. در دست او هم یک شکلات است.


منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب‌الجواد

 


نوشته شده در شنبه 92/4/22ساعت 10:27 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

بیا مرا از بین این مردمان ببر...

 


نوشته شده در دوشنبه 92/4/3ساعت 11:18 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |


Design By : Pichak