سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

گاهِ رهایی

مهمانیِ عجیبی بود؛
عاشق و معشوق نزدیکتر از همیشه به هم...
در آستانه‌ی وصال؛

یعنی می‌توان معشوق را نزد خود نگه داشت؟!
... نه! اشتباه کردم؛
معشوق، میزبانِ مهمانی بود...
که همیشه بوده؛
و همیشه هست...
یعنی می‌توان برای همیشه نزد معشوق ماند؟!

اگر به رنگ معشوق در آیی؛
آری! توانی...


نوشته شده در یکشنبه 88/6/29ساعت 6:18 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

المنار را آتش زدند؛ شعری از قادر طراوت پور در آستانه ی روز قدس...


نوشته شده در پنج شنبه 88/6/26ساعت 2:14 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

امشب می‌خوام توبه کنم از توبه شکستنهای مکررم...
داشتم به خودم می‌گفتم: اگه این یکی رو هم بشکونم، از خجالت سر بلند می‌تونم بکنم؟!

یادم افتاد که گفته: صد بار اگر توبه شکستی باز آی...
گفته: من مشتاقتم... خودم می‌خوام که برگردی...

ولی من هم بد نیست یادم باشه که؛ در دیزی بازه، حیای گربه کجا رفته؟!!
حالا خدا لطف کرده و در توبه رو هیچ وقت نمی‌بنده، من که نباید روم زیاد بشه...
و از این به بعد موقع توبه، باید برچسب بزنم؛ شکستنی است، با احتیاط برخورد شود؛
حواسم به خدا، خودم، فرصت و سرمایه‌ام باشه... 


نوشته شده در شنبه 88/6/21ساعت 11:44 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

فرق علی که شکافت، فرق زمانه هم شکافت...
فراقش چه سخت بود؛
برای آنهایی که می‌دانستند:  
علی، نماز هم می‌خوانده!!!
یتیمان کوفه آن شب، سر گرسنه بر بالین گذاشتند؛
شبهای گذشته، او مرهم زخم جسم و جانشان بود...
و حال خود...
جانش زخم داشت از دردهای روزگار، اما مسرور بود از وصال.
و اما چه کسی باور می‌کرد؟!
وقتی گفتند شیر، زخم جسمش را مرهم است، یتیمان دوان دوان با کاسه‌های شیر؛ لبریز از عشق، پشت در خانه‌اش صف کشیدند.
چه کسی باور می‌کرد؟!

ریز نوشت:
- !!! تعجب نداشت؛ ولی عده‌ای تعجب کردند...
- تو را داریم، چه کم داریم ... علی!
- علی جان! شیعه‌ی واقعی نیستیم ... درست، ولی محبتت ما را کفایت می‌کنه برای اینکه شیعه‌مون کنه...

 


نوشته شده در پنج شنبه 88/6/19ساعت 6:46 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

یه حرفایی باید زده بشه، حتی اگه تلخ باشه؛
همین حرفای تلخ، می تونه خیلی شیرین گفته بشه...
و این حرفای « تلخ شیرین » حتما موثر واقع می شه؛
اگه خود طرف، تلخ مزاج نباشه...


نوشته شده در چهارشنبه 88/6/4ساعت 12:43 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

پسورد هم می تونه هنگ کنه و مدتی دردسرساز بشه...
مثل پسورد من!

خودمون هم گاهی هنگ می کنیم و از زندگی می افتیم...
مثل خود من!

این ماه فرصت خوبیه، واسه در اومدن از هنگ...

نکنه آخر این ماه که میشه؛ همه کاری کرده باشیم؛
تموم قسمتهای سریالها رو دیده باشیم...   
وزن زیاد کرده باشیم...  
حتی بی خوابی شب نشینی ها رو تحمل کرده باشیم...  Yawn
و ...

ولی حکایت هنگ همچنان باقی باشه...


نوشته شده در جمعه 88/5/30ساعت 11:16 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

آره خب، حق داریم خوشحال باشیم، تولده دیگه؛ یه جشن تولد بزرگ به وسعت دل تمامی شیعیان.

«عیدتون هزاران بار مبارک»

ولی گاهی اونقدر مست این خوشحالی می شیم که یادمون میره برای چی و برای کی خوشحالیم... یادمون می ره هر چند صاحب اصلی جشن ظاهر نیست، ولی حاضره وناظر بر همه انواع شادیها و خوشحالیهامون.

یادمون می ره که ظاهر نبودنش دلایل خاصی داره که یه قسمت عمده اش تقصیر ماست و کم کاریهامون... اینکه ما باید در کنار خوشحالیهامون واسه تولد، یه کم به فکر خوشحالی و لبخند رضایت آقا باشیم و نشون بدیم که علاوه بر اینها جسارت عمل کردن رو هم داریم... اینکه باید اعمال و رفتارمون رنگ انتظار داشته باشه... نه فقط اسم انتظار...

زیاد دعا می کنیم برای تعجیل در فرج آقا، ولی فکر کردیم اگه یکی از این روزا ظهور محقق بشه، چی واسه پیشکش کردن خدمت آقا داریم؟! اصلا آماده ایم؟! اون روز جای ما کجاست؟! برای اینکه اون روز شرمنده نباشیم، الان باید خیلی حواسمون رو جمع کنیم... سستی کنیم یا یه کم دیر بجنبیم، جا خوبا رو می گیرن...


نوشته شده در جمعه 88/5/16ساعت 11:15 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

وقتی با دوستم، علاقه مشترکمون رو بهش فهمیدیم، تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و بریم و بهش سر بزنیم. یه روز با هر سختی بود، آدرسش رو پیدا کردیم و با دسته گل و شیرینی و با ذوقی سرشار راهی شدیم... کوچه های قدیمی یزد، دیوارهای گلی با بوی مست کننده، همسایه هایی که دم در خونه نشسته بودند و هر کسی رد می شد، زل می زدند بهش... و البته یه دنیا صفا و صمیمیت...

به در خونه اش که رسیدیم، دل توی دلمون نبود... در زدیم، ولی خونه نبود... سراغش رو از همسایه روبرویی که گرفتیم، گفت حتما رفته روزنامه بخره، برمی گرده... و ما رو با اصرار برد توی خونه شون... و با کلیه امکاناتی که داشت ازمون پذیرایی کرد...

بعد یه مدت دوباره اومدیم در زدیم... و این بار یه پیرمرد ناز و دوست داشتنی، با یه عینک ته استکانی، پیرمردی که خاطرات کودکیمون رو تداعی می کرد... در رو به رومون باز کرد... وقتی بهش گفتیم که چه ذوقی واسه دیدارش داشتیم، و گفتیم که ما اون بچه هایی هستیم که قصه های قشنگ کتاب «قصه های خوب برای بچه های خوب» ما رو مدتها از شیطنت باز می داشته... با گرمی ازمون استقبال کرد و دعوتمون کرد به داخل...

چقدر شیرین صحبت می کرد... از خاطرات و تلخی ها و شیرینیهای زندگیش واسمون گفت... و ما بدون اینکه خسته بشیم، گوش می کردیم... کتابخونه خاک گرفتش رو بهمون نشون داد، و گفت که بعضی هاشون رو چندین بار خونده، و اینکه همیشه سعی می کنه توی مخارج دیگه صرفه جویی کنه تا بتونه کتابهای بیشتری بخره و بخونه. (البته بعدا همه کتابهاش رو اهدا کرد به کتابخانه ای به نام خودش)

بعدش هم واسه هر کدوم‌مون یه کتاب «شعر قند و عسل» رو امضاء کرد و بهمون هدیه داد...

اون روز یکی از بهترین روزهای زندگی دانشجوییمون بود توی یزد... روزی دوست داشتنی که هیچ وقت از خاطرمون نمی ره... از اون به بعد بهش می گفتیم بابا آذر و اون هم به اسم کوچیک صدامون می کرد. بعد از اون هم، اگر مجالی پیش میومد، می رفتیم و بهش سر می زدیم... اون هم خیلی خوشحال می شد... و مدتها برامون حرف می زد و درد دل می کرد... از سختی های زندگیش و از بی توجهی ها... بی توجهی هایی که حق چنین نویسنده توانا و با ذوقی نبود... مهدی آذر یزدی مرد بزرگی بود با روحی بزرگ...

ولی هرچه بود گذشت... یه عمر پربار؛ سرشار از رنج و زحمت و البته خدمت...

 

پ ن: چند تا عکس هم ازش گرفته بودم که دوست داشتم واستون بذارم، ولی نشد.


نوشته شده در یکشنبه 88/4/21ساعت 1:54 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

 

اگر در دل آرزوی دیدن ژرفای دره ها را داری بر بلندای کوهها صعود کن؛

اگر در سر اشتیاق دیدن اوج قله ها را داری در دل ابرها جای بگیر؛

و اگر جویای حقیقت پاره ابر پرباری، لحظه ای دیده بر هم بگذار...

و دمی را بیندیش...

                                                                          جبران خلیل جبران


نوشته شده در چهارشنبه 88/4/10ساعت 9:39 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دلم تنگ نگاه آبی توست...              

                               گرفتار دل مهتابی توست ...

و تازه این تمام ماجرا نیست ...

                                دلم آشفته بی تابی توست ...

 

پ ن: نمی دونم شاعرش کیه. بعدا منو متهم به سرقت ادبی نکنین.


نوشته شده در جمعه 88/4/5ساعت 5:45 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak