سفارش تبلیغ
صبا

گاهِ رهایی

تسبیح آبی فیروزه‌ای‌اش را در دست راستش گرفته و بین راه مدام ذکر می‌گوید. بعد که وارد می‌شود، کمی می‌ایستد و به گنبد نگاه می‌کند، جوری که انگار بار اول و آخری است که گنبد را می‌بیند. دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد، سرش را کمی پایین می‌آورد و سلام ‌می‌دهد.

وارد صحن آزادی می‌شود. از این صحن که وارد حرم می‌شود، احساس بهتری دارد انگار. وارد حرم می‌شود، خیلی جلو نمی‌رود، همان‌ جاها که خلوت است، می‌نشیند، زیارت‌نامه و نماز می‌خواند. بعد سرش را تکیه می‌دهد به سنگهای مرمر حرم، نگاهش را می‌دوزد به ضریح و با آقا حرف می‌زند. هر چقدر دلش می‌خواهد حرف می‌زند، یک دل سیر هم گریه می‌کند. 

***  

چند سال پیش که هنوز زمین‌گیر نشده بود، حتما سالی یک بار می‌آمد زیارت و حالا تقریبا هر روز. در خیالش هر روز می‌آید زیارت و برمی‌گردد.

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب‌الجواد

 


نوشته شده در جمعه 92/3/10ساعت 12:18 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

پیرمرد دست راستش را به نرده‌ها گرفته بود و آرام‌آرام و به سختی از پله‌ها پایین می‌رفت.
پیرزن با یک دست
، چادرش را محکم گرفته بود و با دست دیگر کمر پیرمرد را می‌مالید و مدام قربان‌صدقه‌اش می‌رفت.


نوشته شده در شنبه 92/3/4ساعت 10:44 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

وقتی یک نفر از بین یک جمع، یک حرف خاص و البته غیر مربوط به بحثهای قبلی را بدون مقدمه مطرح کند، همه معمولا خواهند گفت: "وا، چه بی‌مقدمه!" ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 92/2/21ساعت 2:52 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

از راه که می‌رسد، می‌رود همان هتل همیشگی. کمی استراحت می‌کند و بعد از غسل زیارت، راهی حرم می‌شود. نماز مغرب و عشا را که می‌خواند، زیارت‌نامه‌ای برمی‌دارد، رو به قبله می‌ایستد و مشغول خواندن می‌شود اما حال و هوای همیشگی را برای زیارت و دعا ندارد. خودش می‌داند که خوابش نمی‌آید، خسته هم نیست ولی مدام خمیازه می‌کشد. از مردمی که اطرافش هستند، خجالت می‌کشد. زیارت‌نامه را جلوی صورتش می‌گیرد تا متوجه خمیازه‌هایش نشوند.

می‌رود تجدید وضو می‌کند و برمی‌گردد. نسیم خنکی می‌وزد. یک گوشه دنج می‌نشیند، جایی که بتواند گنبد را هم ببیند، مشغول دعا خواندن می‌شود ولی حالش فرقی نمی‌کند. گیج شده است، سرش را به دیوار تکیه می‌دهد و با خودش می‌گوید: نخیر، انگار فایده نداره.

زانوهایش را بغل می‌کند و شروع می‌کند با آقا به حرف زدن و شکایت کردن. سرش را می‌گذارد روی زانوهایش و فکر می‌کند، به اینکه چرا حالش دگرگون شده، چه خطایی از او سر زده. بعد از مدتی خوابش می‌برد. با ویبره پیامک از خواب بیدار می‌شود. یکی از همکارانش است، نوشته: بامرام! می‌دونی که بدهیت دو هفته‌ست عقب افتاده؟

پیامک را که می‌خواند، اشک از چشمهایش سرازیر می‌شود.


منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد

 


نوشته شده در جمعه 92/2/13ساعت 9:50 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

چقدر نگاهم به در خیره ماند،
نیامدی!
چقدر گوش به زنگ بودم،
نیامدی!
چقدر آه بلند، چقدر اشک روان،
چقدر منتظرت بودم، نیامدی...


نوشته شده در پنج شنبه 92/2/12ساعت 7:29 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

مسیر بس طولانی است...


نوشته شده در پنج شنبه 92/2/12ساعت 7:18 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

آقای معلم با قیافه جدی وارد کلاس شد ولی تا نگاهش به تخته سیاه افتاد، لبخندی ته چهره‌اش نشست. یکی از بچه‌ها روی تخته سیاه نوشته بود: رفیق بی‌کلک، مادر.
ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 92/2/11ساعت 3:35 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

زنگ زد و گفت: برایش گل بخر از طرف من، از همانها که دوست دارد.
گفتم: خب خودت بخری، بهتره.
 
بالاخره قرار شد من بخرم و خریدم. ذوق کرده بودم از این کارش ولی او ذوق نکرد.

گفت: نمی‌دانم این کارش را ببینم یا لجبازیهای مدام و غرهای هر روزه‌اش را...


نوشته شده در سه شنبه 92/2/10ساعت 10:9 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

تا همین چند سال پیش، هر روز سه بار از خانه‌شان صدای اذان بلند می‌شد. می‌آمد توی ایوان و با صدای بلند اذان می‌گفت. روی پشت‌بام خانه‌شان باغچه درست کرده بود، گل کاشته بود و درخت و سبزیجات. صفایی داشت برای خودش. قدیم‌ترها که من یادم نمی‌آید هر سال یک دهه، برای امام حسین (ع) روضه‌خوانی می‌کرده است.
حالا پسرش
توی همان خانه زندگی می‌کند. همان خانه که نه البته. خانه‌ای که حالا دایره زنگی دارد؛ یکی توی خانه و یکی روی پشت‌بام خانه.  


نوشته شده در یکشنبه 92/2/8ساعت 11:46 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

اگر فقط یک نگاه عاشقانه بین شما رد و بدل می‌شد،
تا آخر عمر سر از سجده شکر برنمی‌داشتم...


نوشته شده در جمعه 92/2/6ساعت 7:27 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak