سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

گاهِ رهایی

نه نمازم مقبول است،
نه گناهانم بخشیده،
و نه دعایم مستجاب...

اصل نوشت: واجعل صلواتنا به مقبوله و ذنوبنا به مغفوره و دعائنا به مستجابا


نوشته شده در جمعه 91/3/19ساعت 5:31 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

کاش به دست تو سیراب می‌شدم...


نوشته شده در جمعه 91/3/5ساعت 7:22 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

داشتند سر مهریه چانه می‌زدند. خانواده دختر رقم‌های نجومی پیشنهاد می‌دادند و خانواده پسر هم مدام تکرار می‌کردند: اصلا مهریه رو کی داده، کی گرفته!؟
دختر، خیره مانده بود به گل‌های قالی و صورتش سرخ سرخ شده بود، نمی‌دانم از شرم بود یا از عصبانیت!
پسر دزدکی زیر نظرش داشت و پیش خودش فکر می‌کرد، نکند این چهره معصوم و دوست‌داشتنی نصیبش نشود، آن هم به خاطر این دعواهای مسخره بزرگترها.
توی همین فکرها بود که یک دفعه دید دعواها بالا گرفت. خانواده‌اش بلند شدند و با تشر به او گفتند: پسر جان! اینا لنگه ما نیستن، بلند شو بریم...
پسر هنوز نشسته بود، یعنی اصلا توان بلند شدن نداشت. خانواده دختر هم با لپ‌‌های پر باد نشسته بودند و هیچ چیزی نمی‌گفتند.
دختر همانطور که به گل‌های قالی زل زده بود، من‌من کنان گفت: من می‌تونم یه چیزی بگم!؟
هیچ کس جوابش را نداد.
- من می‌خوام مهریه‌ام خیلی بالاتر از این چیزی باشه که شماها راجع بهش دعوا می‌کنین.
همه دهانشان باز مانده بود و با تعجب به دختر نگاه می‌کردند.
- می‌خوام هر وقت که میره زیارت امام رضا، یه زیارت هم به نیابت از من بکنه، همین.

 

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در پنج شنبه 91/3/4ساعت 2:20 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

اوایل شماره را با شیطنت می‌گرفت، فوت می‌کرد و سریع تلفن را قطع می‌کرد. بعد که دید او گوشی را برمی‌دارد و هیچ چیزی نمی‌گوید، نه فحشی نه چیزی، تازه مدت‌ها گوشی را نگه می‌دارد تا او فوتش را تمام و کمال بکند، شروع کرد به حرف زدن و شوخی کردن با او. اما او باز هم هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌داد.

حالا دیگر کارش شده بود درددل کردن. از تنهایی‌هایش بعد از فوت همسرش برای او می‌گفت و از بچه‌هایش که سال تا سال هم به او سر نمی‌زدند. از همه جا برایش می‌گفت.

پیرمرد هر روز عصر، صندلی چوبی قدیمی‌اش را می‌گذاشت کنار پنجره، همان جا که گلدان‌های شمعدانی کاملا پیدا بود. خودش و زنش شمعدانی خیلی دوست داشتند. آن طرف خط فقط گوش می‌کرد و یک کلمه هم حرف نمی‌زد. فقط صدای همهمه دلنشینی می‌آمد که نمی‌دانست از چی و از کجاست.

این شماره را نوه‌‌اش گوشه دفترچه تلفن یادداشت کرده بود و پایینش با خط مخصوص بچه‌های کلاس اولی نوشته بود: بابابزرگ! التماس دعا.

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در شنبه 91/2/23ساعت 3:58 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دلم گفت، بیایم اینجا در تنهایی آواز بخوانم؛
صدایم را کلاغ‌ها هم دوست نخواهند داشت.


نوشته شده در جمعه 91/2/15ساعت 4:29 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

هم‌سفر خوب،
از نان شب هم واجب‌تر است...


نوشته شده در چهارشنبه 91/2/6ساعت 7:14 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی...


نوشته شده در چهارشنبه 91/2/6ساعت 7:12 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

یادت هست، پرسیدی: غصه داری؟
گفتم: نه
یادت هست، پرسیدی: دلت گرفته؟
گفتم: نه
چشم‌هایم دروغم را فاش می‌کرد،
اگر نگاه‌شان کرده بودی...


نوشته شده در یکشنبه 91/1/27ساعت 11:47 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

یک شال سرمه‌ای رنگ را شل و ول انداخته بود روی سرش، موهایش بیرون بود اما نه خیلی. نزدیک در ورودی حرم که رسید، شالش را کمی جلوتر کشید و وارد شد. از بین چادرهایی که آنجا بود، یکی را با اکراه برداشت. زمینه‌اش سورمه‌ای بود با گل‌های ریز آبی. چادر را که باز کرد و روی سرش انداخت، انگار عطر گل‌هایش در فضا پیچید.
درست بلد نبود چادر را روی سرش نگه دارد ولی حس خوبی داشت با آن. روبروی ضریح ایستاد. تمام حرف‌هایش را زد، بعد یک نفس عمیق کشید و حسابی سبک شد.
وقتی می‌خواست چادر را پس بدهد، نگاهش پر از التماس بود. گفت: "میشه این چادر مال من باشه!؟"

منتشر شده در نشریه الکترونیکی باب الجواد


نوشته شده در چهارشنبه 91/1/23ساعت 10:29 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

شاید امشب همه چیز را رها کنم
شاید امشب زیر باران از اینجا بروم...


نوشته شده در پنج شنبه 91/1/17ساعت 9:45 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak