از همون اول اولش هم جنين خوبي برات نبودم؛
شيره جونت رو مي خوردم، ولي بناي ناسازگاري داشتم و يه ريز مشت و لگد بهت مي زدم؛
ولي تو با هر لگد من دلت مالامال از شادي مي شد، خوشحال مي شدي از اينکه من سالمم و نوازشم مي کردي؛
بعدش هم که وارد اين دنياي کذايي شدم، گريه کردم، ولي تو لبخند زدي؛
درد زيادي رو تحمل کرده بودي، ولي لبخند زدي، هميشه؛
گريه کردم، جيغ زدم، داد و فرياد کردم، قهر کردم، اخم کردم، بي ادب شدم، حرفتو گوش نکردم و ... ولي تو لبخند زدي، تا من لبخند بزنم و آروم بشم.
بزرگ شدم، ولي هنوز هم بچه خوبي برات نيستم؛ چون نه تنها نمي تونم ذره اي، حتي ذره اي از اون ايثارت رو جبران کنم، تازه هر روز دردي به دردهات اضافه مي کنم.
حالا خودت بگو چي برات بخرم که لياقت اين همه بزرگواري، مهرباني، عشق و عاطفه رو داشته باشه؟ فهميدم تو هيچي نمي خواي؛
جز اينکه من آدم باشم؛
اينکه تا مي تونم توي اخلاق و رفتارم به مادرمون فاطمه زهرا (س) تاسي کنم؛
اينکه حتي يک اف هم بهت نگم و تا مي تونم بهت محبت کنم.
همه اينها رو از چشمات مي شه خوند.
اي فرشته عشق و مهرباني! هرگز سايه بالهاي مهربانيت را از ما دريغ نکن و گرنه خواهيم سوخت.