باشد ... به ميهماني دلها نيامدي!
باشد ... دوباره حضرت آقا نيامدي!
گفتم براي آمدنت گل بياورند؛
گل بود و عشق بود ولي ... ها نيامدي!
مي سوختيم در تب پروانگي خويش،
وقتي که از حوالي بالا نيامدي!
هي شعر مي شديم، ولي شعرهاي زرد؛
خشکيده، بي رمق، پر اما ... نيامدي!
آنقدر چشم پنجره پائيد راه را،
تا آنکه سوخت خسته و تنها نيامدي!
دق کرد و روي دست من افتاد آيينه،
در آرزوي فصل تماشا نيامدي!
يکبار ديگر با دل پر سوز من بگو ؛
آقا! بگو که آمده اي يا نيامدي؟
فرياد مي کشم پر ابهام عشق، آي!
خورشيد، ماه، حضرت دريا...
نه...
آمدي...؟!!
? متاسفانه نميدونم شاعرش کيه.